محله های جوی آباد در اصفهان کجاست؟

محله های جوی آباد در اصفهان کجاست؟

محله های جوی آباد اصفهان مابین اصفهان و خمینی شهر و در منطقه ماربین قرار گرفته است ، در طومار شیخ بهایی نام آن به صورت جوآباد آمده و سهم آب آن از زاینده رود یازده سهم ذکر شده است.

در کتاب قصص الخاقانی ، جلد دوم ، در بخش معرفی درویشان که توسط ولی قلی بيگ شاملو در سال 1043 خورشیدی نگارش یافته آمده است که «میر محمد باقر اردستانی» از عارفان معروف دوره ی صفویه چند بنای عام المنفعه ساخت. میر محمد باقر اردستانی که از عارفان دوره صفویه بوده چند بنای عام المنفعه در اصفهان ساخت که در آن محله (سیچان) (مسجد لومبان)و قلعه ای در جوی آباد بنا نمود

خیابان کهندژ که در سال ۱۳۴۰ ساخته شد مسیر ارتباطی شمال و جنوب کشور را به هم وصل می‌کرد

محله جوی آباد دارای دو محدوده که یکی از آنها جوی آباد قدیم و دیگری را جوی آباد بختیاریها تشکیل می‌دهد

ساکنین جوی آباد قدیم دارای فامیل‌های محمدی بدیعی جوانمرد مجیری میرلوحی حیدری هوازاده و بدیهی می‌باشد

ساکنین جوی آباد بختیاریها که منطقه‌ای مهاجر نشین است اقوامی از قوم سرافراز بختیاری تشکیل داده اند که شامل اقوام هفت لنگ و چهارلنگ می‌باشند و به نظر می‌رسد که بیشتر ساکنین آن از قوم بزرگ چهارلنگ بختیاری و از بابهای زلقی یا زلکی ، موگویی ، ممصالح ، و بساک میباشند

محله جوی آباد در طول جغرافیایی ۳۴ و ۵۱ و عرض جغرافیایی ۴۱ و ۳۲ و با ارتفاع ۱۵۹۰ متر از سطح دریا قرار دارد محل جوی آباد در دهه ۱۳۷۰ به حوزه خمینی شهر اضافه شد

در برخی از گفته ها میگویند نام قبلی آن گیوآباد بوده و بعدها به جَوآباد و در نهایت پس از ورود مهاجرین بختیاری به جوی آباد تغییر یافته که نام کیو در شاهنامه به آن اشاره شده است و از پهلوانان شاهنامه می‌باشد و در برخی از گفته‌ها جوق آباد نیز تلفظ می‌شود که مشتق گرفته از نام جوی به معنی راه آب یا مسیر آب می‌باشد

ادامه دارد ...

دلیل جنگ علیمراد شاه زلکی با نادر شاه افشار

دلیل جنگ علیمراد شاه زلکی با نادر شاه افشار

به گفته میرزا مهدی خان استرابادی که در کتاب دره نادری نوشته شده است :
سردار علی مراد زلکی بختیاری جوانی بود فرزانه و مردی بود مردانه
که وارد لشکر نادر میشود
نادر درجه اون باشی به سردار میدهد
ولی سردار آن را در خور خویش نمی بیند و راه عداوت پیشه می کند

هنگامی که عبدالله پاشا سردار رومی به آذربایجان لشکر کشید در حدود ایروان شکست خورد
علیمراد در همان زمان خود را به خزانه عبدالله پاشا رسانید موازی بار یک شتر زر سرخ به دست ایشان افتاد
وقت رفتن یوزباشی علیمراد متوجه می‌شود وقتی به علیمراد می‌رسد یک تازیانه به او می‌زند و فحاشی می‌کند در همین هنگام علیمراد خونش به جوش آید

و با او درگیر میشود
و از یوز باشی خود شکایت می نماید

یوز باشی خود را به فراموشی می زند
در نهایت با تعدادی بالغ بر ۳۰۰ یا ۴۰۰ نفر صحبت کرده که اگر متفق باشید به کوه‌های بختیاری رفته در اندک زمانی نیرو جمع خواهم نمود دارالخلافه اصفهان را به تصرف خود در آورم
با نادر دوران مجادله خواهم نمود
وتخت نادر را به تابوت مبدل خواهم کرد
سپس حدود ۴۰۰ نفر موافقت نمودند هر زمانی راهی شدی ما نیز همراه شما خواهیم آمد علیمراد نیز خود را به خزانه نزدیک کرد آن را برداشت و به سمت بختیاری حرکت کرد
در همین حال تعدادی از نیروهای نادر در خوانسار اتراق کرده و تعدادی خود را به کوههای بختیاری رساندند ولی علیمراد را نیافتند
علیمراد نیز ایلات و احشامات خود را برداشته و به سمت کوه حرکت میکند
در نیردهای اول و دوم و سوم لشگر نادر شکست میخورد
و حتی در یکی از این نیردها
تعداد زیادی از لشکر نادر به اضافه دو تن از فرماندهان دلیر لشکر نادر کشته میشوند

نبرد سردار علیمراد و نادر شاه افشار

علیمراد زلکی که یعدها علیمرادشاه زلکی نامیده شد علیمراداز تیره لیروکی و از باب زلکی و از شاخه چهارلنگ ازایل پر افتخارو سرافراز بختیاری که در روستای لیروک واقع در بخش زلکی بدنیا آمدایشان پس از روی کار آمدن نادرشاه افشار، از فرماندهان با لا رتبه نادر بشمار می آمد ۰اما پس از رنجش از رفتار یکی از فرماندهان قزلباش، از سپاه نادر روی برتافته و بانی شورشی بزرگ در ایل بختیاری بر علیه نادرشاه برخاست ، در سال ۱۱۱۳ شمسی برابر با ۱۱۴۷ قمری و ۱۷۳۵ میلادی، قیام کردپس از سقوط صفویه کوشید و مناطق مختلف ایران را متحد کردو یک حکومت جدید به وجود آورد.قیام آعلیمراد زلکی ،چهارلنگ ،بختیاری هم‌زمان با قدرت گرفتن نادرخان افشار (بعدها نادرشاه) بود. علیمرادشاه و نادرشاه مدت دو سال با هم جنگیدند و علیمراد بختیاری در سه جنگ سپاه نادر را شکست داد و تعداد زیادی از جنگجویان و از فرماندهان نام‌آور سپاه نادر در این نبردهای نظامی در کوهستان‌های بخش زلکی که جزو سلسله کوه های زاگرس میانی می‌باشد کشته شدند. علیمراد بختیاری بعد از اینکه سپاه نادر را در سالند کوه واقع در شمال دزفول در استان خوزستان شکست داد، رسماً تاجگذاری کرد و «علیمرادشاه» نامیده شد.علیمرادشاه بختیاری بنام خود سکه ضرب نمود که این شعر روی آن حک شده بود:«می‌کنم دیوانگی تا بر سرم غوغا شودسکه بر زر می‌زنم تا صاحبش پیدا شوددر روی دیگر سکه نوشته بود: علی، مراد مرا داد و بخت یاری کردبه زیر سکه من نقره کامرانی کرد ؛ منظور از عبارت :تا صاحبش پیدا شود: احتمالاً اعتقاد به مشروعیت مذهبی قدرت شاهزاده طهماسب سوم صفوی بوده‌است.علیمرادشاه بختیاری که قلمرو حکومتش در استانهای کنونی لرستان، غرب اصفهان، چهارمحال بختیاری، شمال و شرق خوزستان، فارس و بوشهر بود، به مدت سه سال پادشاهی کرد.یکی از نابختیاری‌های علیمرادشاه بختیاری، هم‌زمان شدن قدرت وی با ظهور نادر به عنوان یکی از نوابغ نظامی بود. علیمرادشاه بختیاری که خود نیز از نوابغ نظامی عصر خود و برخوردار از حمایت مردمی لرتباران بود، سه بار نادر را شکست داد ولی در چهارمین نبرد وضع دگرگون شد.نادر شاه پس از شکست سوم لشگرش با علیمراد شاه شخصا به همراه سپاه خود به منطقه آمد و در نبرد جهارم پس از چندین روز درگیری در نهایت علیمراد شاه را شکست داد . علیمرادشاه قبل از دستگیری به دست نادر شاه همسر ودختر خود را کشت تا اینکه پس از دستگیری نادر نتوانداز آنها بر علیه شاه بختیاری استفاده نماید . نادر شاه پس از پیروزی در نبرد چهارم، از شاه بختیاری خواست دست از ادعای سلطنت بردارد و حکومت نادر را به رسمیت بشناسد اما او نپذیرفت. نادر دستور داد چشمانش را کور کنید و دست و پایش را ببرید تا عجز و لابهٔ او را به چشم خود ببینم. جلادان چنین کردند ولی شاه دلیر بختیاری از درد ناله نکرد و نادر را به رسمیت نشناخت و سرانجام بعد از سه روز تحمل درد و شکنجه و بدون اینکه کوچکترین ناله‌ای سر دهد، جان داد و حسرت را به دل نادر نهاد.در افواه گفته می‌شود نادر پس از آنکه خشمش فروکش کرد، از کرده خودش پشیمان شد و به سردارانش گفت: «چرا شما مانع عمل من نشدید که من این سردار را نکشم زیرا من با داشتن این شخص می‌توانستم او را با سپاهش به سمت توران یا عثمانی فرستاده و آنجا را تصرف کنم». جمله نقل شده از نادر حتی اگر درست نباشد، نشانه تلاش بعدی حکومت نادر برای دلجویی از مردمان لر بختیاری یا نمایانگر کوشش حامیان علیمرادشاه برای نکوداشت آن سردار جان باخته‌است.نادر پس از برچیدن حکومت علیمرادشاه بختیاری، حدود ده هزار خانوار از بختیاریان را به خراسان تبعید کرد که بعدها اغلب آنها بازگشتند و برخی ماندگار شدند.

نویسنده: گروه پژوهش باب زلکی

منابع:

:عالم آرای نادری

:میرزا محمد کاظم مروی

:دره نادری:

میرزا مهدی خان استر آبادی

گروه پؤوهش باب زلکی

ایکاد کاران که بودند ؟ و یادواره سرتاسر غم و اندوه آلپولید چیست ؟

ایکاد کاران که بودند ؟ و یادواره سرتاسر غم و اندوه آلپولید چیست ؟

ایکاد کاران که بودند ؟

ایکاد کاران استادان ایرانی بودند که حدود ۱۴۰۰ سال قبل از تاریخ در ایران کلیه فلزات را مانند فولاد و آهن و طلا

و مس را مانند نخهایی ظریف شکل میدادند و آنها را با پشم و یا ابریشم به هم می تنیدند مثال :ایکاد کادان طلا

را مانند نخ نازک میکردند و آنها را با ابریشم به هم می تنیدند و پارچه هایی بنام زربافت میتنیدند و با زربافتها لباس

هایی برای خود و همسرانشان می دوختند و در مراسمات و جشنها و دیدار با رهبران بر تن میکردند

و همچنین از فولاد نخهایی ظریف درست میکردند و با ابریشم و پشم آنها را می بافتند و از آنها برای خود در مقابل

سرما و گرما لباسهایی تهیه میکردند و در مراسمات میپوشیدند وبه همین شکل برای اسبهای خود زره هایی میبافتند

که آنها را از تیر و کمان دشمن در امان و از تیر خوردن در زمان جنگ محافظت مینمود این کار را صنعت ایکاد واستادان آن

را ایکاد کاران مینامیدند .

یادواره سر تا سر غم و اندوه آلپولیدچیست ؟

یاد واره سر تا سر غم و اندوه آلپولید درزمان حمله اعراب به ایران چندین سال قلعه بابک به تسخیر تازیان در نیامد

وبه کمک همین صنعت بالن هایی ساخته شد و از قلعه محافظت میکردند این بالنها با نخهایی از فولاد و پشم بودند

که به هم تنیده میشدند وبا ساخته شده آنها بالن میساختند و آنها را با کمربند های چرمی به خود میبستند و از روی

بام قلعه به پرواز در می آمدند ودور قلعه دور میزدند و اعراب متجاوز را با تیر و کمان میزدند و مجددا در حیاط قلعه فرود

می آمدند و بدین شکل سالها در برابر تازیان مقاومت نمودند

پس از اینکه در نهایت بابک بخاطر حفظ ناموس ایرانی و جدال با تازیان دستگیر و قطعه قطعه شد قلعه نیز به تصرف

اعراب متجاوز در آمد سپس تازیان تمام ایکاد کاران را از زیر تیغ گذراندند و گفتند اینها شیطان هستند که انسان را در

آسمان به پرواز در می آورند وهمه را قتل عام کردند

فرزندان و بستگان ایکاد کاران بخاطر زنده نگه داشتن یاد و خاطره پدران و بستگان خود هرساله در اوایل مهر ماه که

بادهای موسمی می وزد دشتی از گل لاله میکاشتند و بر فراز آن بالنهایی با شمع و یا چراغی روشن به پرواز در

می آوردند وهر ساله گره ای بر آن به مناسبت هر سال گذشت آنها می افزودند

این مراسم سرتاسر غم و اندوه را که برای زنده نگه داشتن نام ، یاد و خاطرات پدران و بستگان خود براه می انداختند

را آلپولید می نامیدند ، آلپولید به زبان هخامنشی یعنی چیزی که بصورت عمودی به هوا میرود

زمانی که تاریخ بوجود آمد به شمارش گره ها پرداختند و بیش از ۱۴۰۰ گره شمارش کردند و به همین جهت میگویند

که حدود ۱۴۰۰ سال پیش از تاریخ با بالن در هوا پرواز میکردیم ولی ما ایرانیان از آن بی اطلاعیم و اروپاییان میگویند

که ما پرواز را به جهان عرضه کرده ایم وما غافل از آنکه حدود ۲۵۰۰ سال پیش در هوا پرواز میکردیم ، در جایی که پرواز

اروپا به ۷۰۰ سال نیز نمی رسد ، چه خوب است که ایرانیان بر خود ببالند و بگویند در هر هنر بر جهان پیش گامیم .

با ما همراه باشید ،

شجره نامه  هادلوند تباران

شجره نامه هادلوند تباران:

قبل از هرمطلبی میبایست موردی را باستحضار عزیزان برسانم

بعضاً سوال میکنند که هادلوند در چه زمانی شکل گرفته است ؟

باید بعرض عزیزان رساند که هادلوند از زمان شکل گیری زلکی وجود داشته ؛ به این صورت که هادلوند اولیه قبل از اینکه دو تیره پیر و دره کایدی به چهار طایفه بپیوندند به میانجایی معروف بوده اند و پس از آنکه چهار طایفه شکل گرفت دو تیره هادلوند و کلاوند در قالب یک طایفه معرفی شد

و در کل اینکه هادلوند یعنی همان میانجایی اولیه که در زلکی دارای جایگاه خاص خود بوده است و فرماندهی شش تیره اولیه و هشت تیره ثانویه را نیز هادلوند بر عهده داشت

نوادگان بهروز خان به پنج تش تقسیم میشوند که به شرح زیر میباشد ،

1- شریف 2- علیمحمد 3-صیفور 4- رمضان 5- نظر

1- اولاد شریف

شریف

بهرام

کله حسنی کله ابراهیم پالونی

ملا مهدی باقر حیدر اسماعیل حسن علی حسین حسن

نبی اله محمد اقا اکبر اقا احمداقا اسداقا غلام بهرام عبداله حاجی قربانی حیات امیر قلی عبده میرزا محمدتقی ابوالحسن حسینعلی

2- اولاد شیر محمد

شیر محمد

علی محمد

حبیب

عبد شاه ابوالقاسم

جهانگیر - عربعلی مصیب

3- اولاد صیفور

صیفور

غفور

کله یوسف

عزت اله

محمد

4- اولاد رمضان

رمضان

ملا رحمان

علیرضا آقاصی

نعمت اله - فتح اله- علی مدد - کله علی رحیم بک - خدارحم - روز علی - رمضان

عزیز بارانی جمعه ابراهیم لطف اله احمد پنج شنبه رحمان علی حسین محمد علی امیر

5- اولاد نظر

نظر

بلوطی

عباسقلی

عبداله تقی

نصر اله ید اله اسد اله ماشا اله غلامحسین غلامحسن

خواننده محترم :

لازم به ذکر است که شجره نامه ذیل تکمیل نشده و اسامی مکتوب شده متعلق به بازه زمانی 180 لغایت 200 سال میباشد .

https://s8.uupload.ir/files/۲۰۲۴۰۴۱۱_۲۰۲۴۴۳_9hsn.jpg

هادلوند یک تیره از هشت تیره ای که با هم چهار طایفه ، زلکی چهرلنگ بختیاری را تشکیل میدهند ، این طوایف در کوههای مرتفع و صعب العبور زاگرس میانی و در پایه های قالیکوه زندگی میکنند ، انتخاب این محل برای زندگی برکات فراوانی را برایساکنین در بر داشته که به چند مورد آن بصورت گذرا اشاره میشود ، اولین برکت در امان بودن این تیره از حملات اجنبی ها از قبیل تازیان وحشی ، افغان ، مغول ، انگلیسی، و دیگر اقوام که ایران را میدان تاخت و تاز خود میدانستند . وجود رودخانه های فراوان و پرآب برای باغداری و کشاورزی و دامداری وجود آب و هوای پاک بدون هرگونه آلاینده های صنعتی که در شهرها مشاهده میشود.

هادلوند فقط یک نام شناسنامه ای نیست بلکه سند افتخار یک تیره از چهار طایفه زلکی چهارلنگ بختیاریست که از دیر باز به ما رسیده است و ما را در نگهداری این جایگاه متعهد مینماید .

البته لازم به ذکر است که این شجره نامه تکمیل نشده و مابقی اسامی نیز به سمع و نظر عزیزان خواهد رسید

ادامه دارد ...

بهروز خان هادلوند

بهروز خان هادلوند

مرحوم بهروز خان توسط بزرگان و ریش سفیدان چهار طایفه به این سمت منسوب گردید ، این سمتها با پول و زور بدست نمی آید بلکه با اراده بزرگمردان زلکی به هر شخصی که لیاقت این منسب را داشته باشد اعطا میگردد و بدلیل موروثی بودن پس از فرد منتسب شده یکی از فرزندان لایق وی جانشین پدر میگردد و همگان نیز مکلف به اجرای تصمیمات معقول ایشان همانند پدرش میباشند.مرحوم بهروز خان هیچگاه خود را خان نمیدانست و پا به پای دیگر مردان خود به کشاورزی و دمپروری و محافظت از محدوده تحت تصرفش در قالب قلمرو میپرداخت.

--------------------------

قلمرو بهروز خان هادلوند

قلمرو بهروز خان شامل روستاهای چهار طایفه نشین مانند

قلیان

شاهباد

بدرآباد

دورک

ارجنک

گیلان

باغ

و... بود

بخش زلکی توسط سه سنگر اصلی به نام های

سنگر برد بنون در ورودی بخش

سنگر شیرالی در وسط بخش

سنگر زرده در آخر بخش

محافظت میشد .

و سنگر برد بنون سهم قلمرو چهار طایفه و هادلوند بود که در بالای روستای قلیان و مشرف به دو گردنه خرمرده و دره دزدان قرار داشت و این محدوده تو سط رودخانه قلیان و معروف به آب کاکلستان از هم جدا شده و عمق این رودخانه از هردو طرف به سیصد متر تا بستر رودخانه و بطول سی و هشت کیلومتر مسیر حرکت آب و با دور زدن بخش و تغییر نام به رودخانه الکن و زالکی در مسیر سد رودبار ودر نهایت خروج از بخش زلکی و هدایت رودبه خوزستان منتهی میشود و این رودخانه دسترسی به بخش را غیر ممکن میسازد و از هجمه حملات تازی و انگلیسی و مغول و افغان در امان بوده و هستند و توسط سه سنگر برد بنو. و شیرالی و زرده محافظت میشده که هرکدام از سنگرها مشرف بر ورودی رودخانه بوده و تردد از این مسیرها بدون اجازه از تفنگچیان غیر ممکن بود.

-----------------------------------------------------------------------------------------

شجره نامه هادلوند :

نوادگان بهروز خان به پنج تش یا اولاد تقسیم میشوند که به شرح زیر میباشد:

1- اولاد شریف 2- اولاد شیر محمد 3-اولاد صیفور 4- اولاد رمضان 5- اولاد نظر

1- اولاد شریف

شریف

بهرام

کله حسنی کله ابراهیم پالونی

ملا مهدی- باقر - حیدر اسماعیل حسن علی - حسین - حسن

نبی اله محمد اقا اکبر اقا احمداقا اسداقا غلام بهرام عبداله حاجی -قربانی حیات امیر قلی عبده میرزا محمدتقی ابوالحسن حسینعلی

2- اولاد شیر محمد

علی محمد

حبیب

عبد شاه ابوالقاسم

جهانگیر عربعلی مصیب

3- اولاد صیفور

غفور

کله یوسف

عزت اله

محمد

4- اولاد رمضان

ملا رحمان

علیرضا آقاصی

نعمت اله فتح اله علی مدد کله علی رحیم بک خدارحم روز علی رمضان

عزیز بارانی جمعه ابراهیم لطف اله احمد پنج شنبه رحمان علی حسین محمد علی امیر

5- اولاد نظر

بلوطی

عباسقلی

عبداله تقی

نصر اله ید اله اسد اله ماشا اله غلام حسین غلام حسن

https://s8.uupload.ir/files/۲۰۲۴۰۴۱۱_۲۰۲۴۴۳_9hsn.jpg

بختیاری ها از قلم نیدر مایر در کتاب زیر آفتاب سوزان ایران

بختیاری ها از قلم نیدر مایر در کتاب زیر آفتاب سوزان ایران

دولت آلمان در زمان جنگ جهانی اول توجه زیادی را به کشور ایران معطوف داشت. فعالیت

هیئت ‌های نظامی و جاسوسی آلمانی در مرکز ایران براساس چنین سیاستی انجام می

شد. اسکارفن نیدرمایر (1885 – 1945 میلادی) نیز در راس یکی از این گروه‌ها قرار داشت.

این گروه در عرض ایران و از میان کویر سوزان آن به سوی افغانستان حرکت کردند. نیدرمایر

پس از این که از طریق بغداد و قصر شیرین وارد ایران شد، از آن‌ جا به نهاوند، همدان و

سرانجام اصفهان رفت و مدتی را در این شهر اقامت نمود. سپس مسیر خود را تا هرات طی

کرد. در لابه ‌لای کتاب عکس‌ های متعددی از مناطق و اشخاص مورد بازدید نویسنده به چاپ

رسیده است.

ایشان در خصوص مردمان بختیاری مطالبی نوشته که به قسمتی از آن اشاره میکنیم :

بختیاری ها ایلی هستند که مرکز ایران از کرمان تا کرمانشاه را زیر سلطه دارند و در این حال تنها عشیره

ایرانی هستند که مفهوم وطن با مراتعشان فرق دارد و یکی نیست در خدمات حکومتی قابل قیاس با ایلات

دیگر نیستند و دارای جسارت و دلیری غیر قابل انکاری هستند به نظم و ترتیب پایبند هستند روسای آنها را

میتوان در شمار با سواد ترین و کار آمد ترین روسای ایلات به شمار آورد

منبع: کتاب زیر آفتاب سوزان ایران اثر نیدر مایر

جمله اشعار احمد هادلوند

نمرود

خداوندا جمالت به چه زیباست

تو روحت در دم آدم مصفاست

خداوندا تو انسان آفریدی

زروح پاک خود در آن دمیدی

همان آدم که بر عرشت سفر کرد

ولی از حگم و دستورت حذر کرد

تو آدم را نماینده نمودی

واز کار خودت خود را ستودی

مگر خود عیب آدم را ندیدی

که از سر پیچی اش لب را گزیدی

خداوندا مگر شیطان که بوده

چگونه درگهت را عبد بوده

چگ.ونه با عبادتهای شیطان

غضب کردی به او از بهر انسان

او همه عبد خدایی کرده است

این همه ساز جدایی کرده است

پس کجا رفته همه احسان تو

آن همه لطف تو و کنعان تو

پس چه فرقی بین این و آن بود

تزد حق این کار کمتر زان بود

تو بیا فرقی منه در بینشان

امتحان کن نمره ده تسبیحشان

این چگونه خدمت یزدان کند

کو نخواهد همچو این جبران کند

پس آن شیطان زتو بهتر بداند

که انسان را بهر سودا کشاند

آدمی از روی ترس تسلیم توست

تا که بخشی جنتت بر او نخست

تا که دادی دست او مفتاح راه

راه خود سازد زراه حق جدا

تو بسی موسی بیندازی به رود

پس نجات کودک دیگر چه سود

هردو کودک را چنان بخشیده جان

کرده ای از مرگ حتمی در امان

این یکی دید ایمنی ایمن شده

وان یکی دید و تو را دشمن شده

وارهاندی آن غریق بی نوا

تا رهید از مرگ شد صید هوی

پس چرا نور تجلی دود شد

وان یتیم بی گنه نمرود شد

پس چرا نمرود را کردی عزیز

موج را گفتی مکن با او ستیز

لاله را گفتی به نزدیکش بروی

ژاله را گفتی که رخسارش بشوی

سنگ را گفتی به زیرش نرم شو

برف را گفتی که آب گرم شو

لطف حق را در دلش انکار کرد

دشمنی با ذات حق در کار کرد

بر عقاب و کرکسی دستور داد

تا برندش آسمان بهر عناد

داد دستوری برندش در هوا

تا که بیند برج و باروی خدا

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

پس چرا نمرود را نشناختی

هرچه کردی تو بیکجا باختی

این همه لطفت که بنمودی به او

برد از خود هر چه دادی آ برو

پس همی گویم خداوند زمان

لطف تو یکسان نبوده بهرمان

من خداوندی ندیدم زین نمط

لطف بنمودی به نمرودت غلط

✍️✍️:احمد هادلوند

----------------------------------------------------------------------------------------------------

رسم روزگار

تا که خندیدم به رسم روزگار

در جوابم گفت این خنده ز چیست؟

خنده ام دارد حکایت روشن است

این دو روز عمر نامش زندگیست

من اگر یک روز مانم تو دو صد

عاقبت پایان راه و رفتنیست

درس عبرت گیرد از لوح وجود

هرکه را با عقل این لوح بنگریست

این جهان تلخ به کامش میشود

هرکه را در رفتن دیگر گریست

دوستی با کس مکن جز با خرد

دوستی بی خرد خود دشمنیست

از برای عمر رفته غم مخور

باقی عمرت خودش یک زندگیست

هرکسی آید روزی میرود

این جهان بی وفا آخر زکیست؟

نردبان این جهان را دل مبند

گر چه باشد نردبان بشکستنیست

آنکه مال دیگران بر هم نهاد

خود نمیدانست روزی رفتنیست؟

صاحب این شعر نامش احمد است

از نژاد هادل و خود زلکیست

✍️✍️:احمد هادلوند

----------------------------------------------------------------------------------

پند عاقل

پند می داد عاقلی دیوانه‌ای

خود عنانت را مده بیگانه ای

هرکسی بیند تورا سنگت زند

هم کلاهت را و هم کفشت برد

آن یکی هم میدرد پیراهنت

کودکی دزدد کلاهت از سرت

تو به یاوه می کنی هردم سخن

آبروی خود بری در انجمن

نباید این چنین دلتنگ باشی

در این کوته زمان بی رنگ باشی

بسان گل بیا نشو و نما کن

بیا و رنگ خود را رنگ ما کن

اگر ما را در اینجا باغبان کشت

نباید خوب باشم من شما زشت

اگر باشد دوتا را باغبانی

بیا چون من بدینسان کن جوانی

نباشد یک گلی دایم به بستان

همی خندان بماند تا به پایان

نماند هر گلی غنچه به هر دم

گهی شادی برندش که به ماتم

چو روید یک گلی امروز چالاک

گل دیروز باید رفت در خاک

چنان این خاک دارد همچنان ما

که من امروز راهییم تو فردا

همی باید روم مانی تو تنها

تو هم تنها گذاری دیگری را

تو روشن‌کن زنور جان چمن را

نخوان دیوانه اینک خویشتن را

✍️✍️: احمد هادلوند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

خود بین

بیهوده مخور تو غم دنیا

فکرش ننما نامده فردا

در کنج قفس چو نیک باشی

گلشن شودت یکسره فردا

گر غم بخوری زعمر رفته

آلوده کنی روح وروان را

بشکاف زمین که خود ببینی

بی مهری این جهان رسوا

از خون یتیم کی توان ساخت

آن سایه پر صفای طوبی

ای آنکه مرا ره بنمودی

خود در ره کج نهاده پا را

نیکی ننمای و منتظر باش

پاداش دهد خدا شما را

تو پند مده یکسره مردم

اول بشناس الف و با را

✍️✍️:احمد هادلوند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

طوطی شکر خوار

تاجری راهش فتاد هندوستان

تا که بیند قوم و خویش و دوستان

جمله خویشان به یکباره بدید

رفت در بازار یک طوطی خرید

مهر طوطی در دل تاجر فتاد

او دگر از کسب و کارش هم بماند

طوطی خود را بر سر می نهاد

زیر پای او شکر می فشاند

مشتری دیگر کسی بر در نبود

صحبتی از کیسه‌های زر نبود

چون که آمدگاه کار آگاه باش

وقت پاست چون که شد بیدار باش

وقت پاست هر طرف بنما نظر

دزد ناید کو برد ظرف شکر

گفت آری آگهم از وقت پاس

خواب راحت کن مده بر دل حراس

تاجرک خوابید دزد آمد ز در

برد با خود هر چه بود همیان زر

برد از اموال تاجر شد روان

ماند در خانه شکر با پاسبان

صبح شد برخاست آن تاجر ز خواب

خانه یکباره به فرقش شد خراب

گفت تاجر دوش در اینجا که بود

گفت دیدم کس شکر را نربود

گفت احمق جمله اموالم ببرد

گفت دیدم کس از آن شکر نخورد

وقت پاس آمد خودت شو پاسبان

مال خود را بر کسی مسپار عنان

✍️✍️: احمد هادلوند

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خون دل

داد پدر پند پسر را همی

پیشه من پیشه و کار شماست

عمر گرانمایه به سختی گذشت

سختی از این پس ازآن شماست

کشت نما دانه خود بر نمی

مزرعه سبز ز آب و هواست

هرچه بکاری همان بدروی

این همه از قدرت و ذات خداست

گفت چنین کای پدر نیک نام

صاعقه ما ستم اغنیاست

خون زرگهای کسان خورده است

آنکه به چشم منو تو پارساست

ان که همه عدل و همه شرع گفت

اشک یتیمان همه روژش غذاست

آنکه سر مجلس خود جا دهیم

از چه به خود نازد و گوید خداست

✍️✍️:احمد هادلوند

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چوپان نادان

شنیدستم یکی چوپان نادان

بخوابید وقت گشت گوسفندان

در آن همسایگی هم بچه گرگی

گرامی وقت را فرصت شمردی

گهی بز را گهی بره ببردی

گهی از این گهی از آن بخوردی

نه هرکس گله دارد و ی شبان است

نه هر چشمی نخوابد پاسبان است

یکی گفتش تو چوپان دردمندی

تو هم گرگ خودی هم گوسفندی

که چوپانی بود رسمش شبانی

نخوابیدن به گاه پاسبانی

چگونه عیب را بر خود نهفتی

چرا گله رها کرده بخفتی

✍️✍️:احمد هادلوند

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این شعر را برای جمله دردهای ملت سروده ام

نقاش زندگی

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

کودکی در حال کار , بر سر چهار را کشید

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

عکس آقا زاده ای با پورشه آمریکا کشید

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکسی از گشنه رفیقان جمله را یکجا کشید

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم

عکسی از یک انقلاب ناب را بر ما کشید

گفتمش تصویری از مجنون لیلا را بکش

عکسی از آن سام ساسانی مادر جا کشید

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق

عکسی از مادر برای گفته ام اینجا کشید

گفتمش عکسی از آن اروند پر آبم بکش

مردم ایران همه تشنه لب دریا کشید .

✍️✍️:احمد هادلوند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سخن نهفته

اگهی با دیگری گفتار گفت

که هرگز نماند سخن در نهفت

مگرآنکه باشد میان دو تن

بدین سان بماند نهفته سخن

اگر گفتگو شد میان سه تن

نهفته نماند و ۴ انجمن

هرآنچه که آورد سخن نردبان

بدان گفتگوی نمانده نهان

همان گفتگوها که آورد عیان

عیان برد از تو بر دیگران

همی کو بیاد سخن بر زبان

زبا را نگه دار هر جا مران

کلامت بسنجیم و مکانش ببین

که نارد زخمت عرق بر جبین

کلامی که رانی وزنش بدان

که عزت بیابی در مهترآن

چوله تا کرد شیرین سخن

نماید چوله آن لب انجمن

سخنها که آید زیرا به پیش

توفان ره کن به شبها خویش

✍️✍️:احمد هادلوند

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خواستگاری

نشست در قلعه ای بازی شکاری

نمود از غاز در دم خواستگاری

که روی تو بدیدم صبحگاهی

کشیدم من همی از سینه آهی

چه زیبایی به هنگام پریدن

چه دانایی به وقت دانه چیدن

منم هر دم به شان پادشاهم

چو پر دارم پیراهن نخواهم

گر م باشی جوابی مست باشم

ز سرتا پا تو را ارزن بپا شم

زبال هد هدی پیراهن آرم

تنت از بهر پیوندم گذارم

بیا تا عهد بندیم هر دو با هم

تو آگه باشی از بیش و من از کم

بگفتا من ضعیف هستم تو پر زور

نخواهد شد چنین پیوند مقدور

نمی دانی که ما را نیست پیوند

قبولش چون کنی سوگند دشمن

نه سوگند ش بود سوگند دشمن

نه دل دارد بسوزاند نه دامن

زبهر هیچ بر هیچش مپندار

تن خردت درد با چنگ و منقار

✍️✍️: احمد هادلوند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صنما

آنگه که شود اذالجبال السیرت

وانگه که شود اذالنجوم انکدرت

من دست تو را بگیرم اندر سئرت

گویم صنما بای ذنب قتلت

✍️✍️:احمد هادلوند

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آسیاب به نوبت

رفت روزی زاهدی در آسیاب

سیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من ، گفت :نه

گفت نشناسی مرا ، ای رو سیه

این منم ، من زاهدی عالیمقام

در رکوع و درسجودم صبح و شام

ذکر یا قدوس و یا سبوح من

برده تا پیش ملائک روح من

مستجاب الدعوه ام تنها وبس

عزت مارا نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا ، آن میشود

بانفیرم زنده ، بی جان میشود

حال برخیز وبه خدمت کن شتاب

گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز

تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند

برتو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام وصد کنیز خوبرو

میکنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت ای مرد خدا

من کجا و آنچه میگویی کجا

چون که عمری را به همت زیستم

راغب یک کاخ و دربان نیستم

درمرامم هرکسی را حرمتیست

آسیابم هم ، همیشه نوبتیست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز

خواه مومن باش و خواهی بی نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب

کاسیابت برسرت سازم خراب

یک دعا گویم سَقَط گردد خرت

بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان گفت او را مرد حق

از چه بر بیهوده می ریزی عرق

گر دعاهای تو می سازد مجاب

با دعایی گندم خود را بساب...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در وجود لر سر تسلیم نیست

لر وطنخواه است و ایرانی نژاد

چون زلال چشمه ساران پاکزاد

دشمن ظلم است با خوبان ندیم

قصه ی عشق است از نسل قدیم

در وجود لر سر تسلیم نیست

در دل او جای ترس و بیم نیست

شاهد است تاریخ از پیشینیان

جنگ لر با دولت عثمانیان

ما زنسل لاله های پرپریم

ما مرام عشق با عشق می خریم

نا خدا مردان طوفان دیده ایم

ما بلا را با بلا سنجیده ایم

بستر راحت برای مرد نیست

مرگ در بستر سزای مرد نیست

مکتب ما درس سر برنیزه هاست

انتخاب بهترین انگیزه هاست

" دایه " با فرزند هنگام وداع

صحبت از عشق است و ایثار و دفاع

آن زنان " سرونه" بند دلیر

آن نکو رویان به صولت ماده شیر

مکتب لر مکتب آزادگیست

منطق عرفان او افتادگیست

شهر او میراث درد است و جنون

شاخسارش خم شد و سوخت از درون

شهر ویرانی از او جا مانده بود

تکسوارش بر زمین افتاده بود

درد بود و قفل برلب می زدیم

صاعقه بودیم و برشب می زدیم

خاک ایران را صیانت کرده ایم

با نثار جان ضمانت کرده ایم

از کتاب " از بختیاری تا بختیاری

------------------------------------------------------------------------------------------------------

صفات آدمی

خداوندا تو در آدم چه دیدی

که از روح خودت در او میدی

تو میگویی که ادم بهترین است

نماینده رحمان و رحیم است

مینویسم من صفات آدمی

تا بیندیشی به کار خود همی

بار الها مینویسم از بشر

دسته ای سور زدند بر یکدگر

دسته ای خوابند در آن خواب ناب

دسته ای بیدار اما خواب خواب

دسته ای بردند از دیگر کلاه

دسته ای نفی کنند نام شما

دسته ای هم مال مردم می برند

دسته ای بر طبل بیعاری زنند

دسته ای هم چون گدای سامره

میزنند هردم گره روی گره

مگر آگه ز کار خود نبودی

که ایشان را چنین خلقش نمودی

دسته ای هستند در کار گناه

دسته ای مشغول جنگند باخدا

دسته ای عصمت فروشند یک نفس

دسته ای محبوس گشته در قفس

دسته ای ناپاک چشمند و پلید

دسته ای بر آخرت دارند امید

دسته ای لاف خداوندی زنند

دسته ای هم از خدا بالاترند

دسته ای عمامه دار بی حیا

خود شده منکر به ذات کبریا

دسته ای طلابه پر مدعا

در مصاف کرسی ذات خدا

مگر از کار خود آگه نبودی

که ایشان را نماینده نمودی

آدمی ارزش ندارد اینچنین

تا که باشد جای خالق در زمین

خالقا بیراهه رفته این بشر

جای اولی تر شدن گردیده خر

✍️✍️احمد هادلوند

چهارلنگ بختیاری از ۴ باب تشکیل شده است(میوند_زلکی_ممصالح_موگویی)

چهارلنگ بختیاری از ۴ باب تشکیل شده است(میوند_زلکی_ممصالح_موگویی)

درود

چندیست فضای نوشتار تاریخی چه در وبسایت ها ،کتاب ها ،و شبکه های اجتماعی جنبه ی تعصبی و سلیقه ای بخود گرفته

است. گویا نویسنده خود را در چنان جایگاه والایی متصور است که هر گونه دخل و تصرف در تاریخ را مجاز میداند از اینرو بدون

استناد به منبع یا ادله ی منطقی ،تقسیمات را برهم میزند و تیره را طایفه میکند و به یکباره طایفه ای را باب معرفی مینمایداگر

به کتب و منابع دوره ی قاجاری رجوع کنید جدولهای مالیاتی و ساختار اجتماعی بختیاری را خواهید دید که در آن هفت لنگ و

چهارلنگ بختیاری را مجزامعرفی میکنند و در پایان، یکسری طوایف را تحت عنوان وابسته ها نام میبرند و هرگز این وابسته ها را

در قسمت هفت و چهار بختیاری نمی آورند از اشتباهات رایج امروزی پنج۵ باب معرفی کردن شاخه ی چهارلنگ بختیاریست در

حالیکه چهارلنگ فقط چهار باب بوده که هر چهار باب مجاور هم و بیش از یک استان با باب پنجم فاصله دارند. یعنی چهارلنگ فقط

شامل چهار باب زلکی و میوند و موگویی و ممصالح میشود و ما بابی به عنوان باب کنورسی نداریم. ولی طایفه ی کنورسی را

زیرمجموعه ی چهارلنگ میدانیم بین طایفه و باب تفاوت فاحشی وجود دارد. رای درک بهتر مطلب بایست توضیحاتی از گذشته ی

طایفه ی کنورسی ارایه دهیم تا بهتر متوجه منظور گردید. در گذشته دو طایفه در فریدن اصفهان بودند یکی بنام محمدصالح یا

ممصالح که شش تیره بودند تا اینکه طایفه ی بزرگ ممزایی از بختیاری به فریدن رفت و با آنها متحد و بابی تحت نام ممصالح

تشکیل دادند طایفه ی دوم ساکن در فریدن بنام کنورسی یا کونورسی یا کینرسی یا کینورسی بوده که شامل تیره های جعفری

،پوستین به کول،هرکلی،غریبوند ...بوده که بنا بر اسناد قاجاری هیچگاه اینان کیان ارثی نام نداشتند و معنای کنورسی ربطی به

کیان ارثی ندارد کیان ارثی نامیست که معاصر بر خویش نهادند در زمان علیمردان خان اول ممصالح بین ایشون و سران کنورسی

دلخوری ایجاد شد و همین باعث گردید که طایفه ی کنورسی از فریدن مهاجرت نماید در طی مهاجرت به مالمیر رسیدند و در آنجا

ساکن شدند قبل از ادامه ی ماجرا مختصری از دیار مجاور مالمیر که تحت حکومت کهگلویه بود یعنی جانکی گرمسیر یا

شهرستان باغ ملک کنونی بدانیم: یکی از قبایل کهن لربزرگ، جانکی نام دارد که شهرستان باغ ملک دیار اجدادی و گرمسیر این

قبیله بوده تا اینکه جانکی ها در یکی از قیامهای دوره صفویه علیه حاکم شرکت کردند و سرانجام این شورش سرکوب و مورد

خشم حکومت واقع شدند. حکومت با آوردن طوایف مختلفی از کهگلویه و ممسنی بنامهای شیرالی و مکوَند و ممبینی و بعدها با

آمدن کورد تباران زنگنه به منطقه جانکی گرمسیر در نهایت باعث بیرون رفتن جانکی ها از ملک گرمسیری شان شد زیرا که چنین

جابجایی هایی ،بین مردم جانکی و طوایف مهاجر تنش ایجاد نمود و جانکی ها که بخاطر جنگ با حکومت ضعیف شده بودند قادر

به مقابله با تمام این طوایف جدید نبودند و همین سبب شد که منطقه گرمسیری خود را برای همیشه ترک و به لردگان یا جانکی

سردسیر اکتفا کنند. امروزه فقط چند تیره از آنها مانند میلاسی و کیوپی در باغ ملک سکونت دارند. پس هر چند طوایف شیرالی و

مکوند و ممبینی و زنگنه و بیگدلیهای میداوود در جانکی گرمسیر ساکن شدند ولی تبار جانکی ندارند همینطور به علت تفاوتهای

تباری و قبیله ای این طوایف نه تنها عِرقی بهم نداشتند بلکه بینشان اختلاف هم بوجود آمد و چون این طوایف متحد نبودند زمینه

و شرایط برای نفوذ طایفه ی کنورسی فراهم شد. تنها طایفه ی شیرالی با کنورسی ها وارد جنگ شد و بیرون کردن شیرالی ها

چند دهه زمان برد حال تصور کنید اگر کل طوایف باغ ملک متحد شیرالی بودند چه اتفاقی رخ میداد بیگمان طایفه ی کنورسی

دیگر نمیتوانست بر دیار جانکی گرمسیر تسلط یابد هرچند این چندگانگی قبیله ای و نژادی سبب ترقی و تسلط کنورسی ها شد

ولی دیری نپایید که همین عاملی اصلی شد که محمدتقی خان نتواند عملی درخور قلمرو اش انجام دهد و به گواه منابع،

محمدتقی خان در موقع سختی و جنگ نگران بود که مردمش علیه وی گردند و او را دست بسته تحویل بهرام میرزا دهند. به هر

صورت شرایط منطقه و همینطور توانایی و شجاعت محمدتقی خان سبب شد که وی بر جانکی نیز تسلط یابد و با چنین قلمرویی

از مالمیر تا جانکی توانست اعراب رامهرمز و ترک افشار گندزلو را هم متحد خود کند با چنین جماعتی باب تشکیل شد ولی به

محض دستگیری محمدتقی خان همانگونه که جناب علیزاده گلسفیدی هم در کتاب فراز و فرود محمدتقی خان نوشتند باب

کنورسی تجزیه شد و دینارونی خود باب مستقل شد جانکی سردسیر به بهداروند پیوست گندزلو افشار به حاکم شوشتر

پیوست آن بخشی از دورکی و بهداروند و موگویی و ممصالح که زیر نظر ممتقی خان بودند هم پس از دستگیری وی کاملا تحت

ریاست خان باب خود قرار گرفتند و از کنورسی جدا شدند


پس کل عمر این باب همان ۳۰ سال اقتدار محمدتقی خان بود بدون این جماعت هرگز نمیتوان کنورسی را باب خواند و چون دیگر

زیرمجموعه ی کنورسی نیستند پس ما دوباره با طایفه ی کنورسی مواجهیم نه باب کنورسی آری کنورسی طائفه است نه باب.

امروزه در شهرستان باغ ملک هم شما اقلیتی چهارلنگ پیدا میکنید اکثریت مردم این شهرستان را زنگنه های کورد تبار و بهمئی

های کهگلویه ای و ممبینی هایی که نسب شان از ممسنی است تشکیل میدهند و فرهنگ و گویش و ...این مردم کهگلویه ای

است البته این گویش و فرهنگ مردم در زمان محمدتقی خان هم به همین شکل بوده است و تصور نکنید که در آن دوره گویش و

فرهنگ بختیاری داشتند و بعدها تغییر پیدا کرد. اگر به جدولها دقت کنید خواهید دید که جانکی گرمسیر و جانکی سردسیر و

گندزلو و زنگنه و ممبینی...را هیچگاه قسمتی از کنورسی نیاورده.بلکه کنورسی کاملا جدا از اینها نام برده شده است و مراد از

کنورسی فقط همان تیره هاییست که از فریدن به مالمیر آمدند یعنی جعفری.هرکلی.پوستین به کول.غریب وند... لازم به ذکر

است که طوایف ریشه داری چون جانکی یا همان جوانکی بدون عضویت در کنورسی و بهداروند نیز هویت و اعتبار بالایی در تاریخ

دارند و یکی از کهن طوایف لربزرگ میباشد و همچنین زنگنه ها نیز ریشه در ایل زنگنه دارند که در طول تاریخ همواره مناصب

برجسته ی حکومتی داشتند.

گروه پژوهشگران تاریخ باب زلکی

باب زلکی چگونه اداره میشد

باب زلکی چگونه اداره میشد؟

اسناد ،احکام، و قراردادهای اجاره املاک که منطبق برحقیقت نیست

هیچ کس در کل ادوار بر کل زلکی ریاست نداشت

نوشته و لیست اجاره کننده زیر بنا به دلایل متعددی نمیتواند واقعیت داشته باشد و هرگز چنین چیزی در باب محترم زلکی چهارلنگ نداشتیم:

دلایل رد نمودن سند زیر :

۱-منطقه ی زلکی قبل از تاریخ این لیست و نوشته اجاره ای خود دارای مالکینی بوده که اسناد خرید فروش قبل و بعد از تاریخ این سند گواه این ادعاست،به عبارتی این منطقه ملک اجدادی تیره های ساکن در آن بوده پس اراضی منطقه ی زلکی جزیی از تیول نبوده که حکومت آنرا به کسی بتواند ببخشد،تیول در نواحی بربرود و گلپایگان و الیگودرز تا بروجرد بوده نه در منطقه ی عشایری زلکی

۲-اجاره دادن به این تعداد زیاد از خوانین و کدخدایان و افراد نامبرده در این نوشته نیاز به داشتن اراضی زیاد میباشد

۳-کسی میتواند این مقدار زیاد زمین اجاره دهد که خود در منطقه ی زلکی املاک بسیار زیادی داشته باشد

۴-کسی زمین اجاره میکند که خود فاقد زمین لازم جهت اداره ی زندگی اش باشد

حال به بررسی مالکیت فرد و تیره ی اجاره دهنده میپردازیم ،

نوشته شده که اصلان خان تاجمیری مالک واجارهدهنده بوده ، و زلکی تباران غیر مالک واجاره گیرنده بودند .

تیره ی تاجمیری مالکیت اجدادی اش درمنطقه بربرود شهرگلپایگان و روستاهای مکدین بالاوپایین بوده کهبه آنها میپردازیم

منطقه بربرودمتعلق به قلمرو باب میوندوبساک نسین بوده است ///شهر گلپایگان نیز جزومنطقه و محدوده اصفهان میباشد///

دیگر اینکه روستاهای مکدین بالا وپایین در انتهایرای پشتکوه ملک اجدادی در منطقه ی زلکی نداشته است و اگر هم زمینی دارد یا خریده و یا بابت شیربها و ...به وی رسیده است که این املاک فروخته شده هرگز ملک اجدادی خریدار محسوب نمیگردد و همچنین مقدار این نوع زمینها به اندازه ای نیست که بتوان به چنین جماعتی از خوانین و کدخدایان زلکی اجاره داد

در ثانی منطقه ی زلکی خود ملک اجدادی تیره هایش بود و هر وجبش مالک مشخص داشته چگونه به یکباره بی صاحب شده و به اصلان خان رسید که وی آن را اجاره داد؟!

یا از کی تا بحال خوانین و کدخدایان زلکی در منطقه و تیره ی خود بی ملک بودند که نیاز شد از دیگری زمین اجاره کنند!!

در بین افراد نامبرده در لیست ، عمده مالکینی را شاهدیم که املاک اجدادی خود را بخاطر مقدار زیادشان نمیتوانستند کامل کشت کنندکسی که ملک اجدادی خود را نمیتوانست بکارد چگونه ممکن است زمین از دیگری اجاره کرده باشد!!!

در ضمن هیچ اثری از مهر افراد نامبرده در این اجاره نامه نیست و چنین چیزی یعنی این نوشته فاقد اعتبار است‌

وجب به وجب منطقه ی زلکی مالک داشته و ملک اجدادی هر تیره مشخص است

لازم به ذکر است که ایلخانی متعلق به یک باب نبوده یا بطور دقیق تر شامل ایل بختیاری بجز چند باب و طایفه میشد

و زلکی منصب ایلخانی نداشت.اصلان خان هم مانند دیگر خوانین زلکی یکی از خوانین زلکی بود یعنی خان طائفه ی دوزنی_بود نه اینکه خان کل زلکی.

نوشته:گروه پژوهش تاریخ زلکی

دمورگان و ایزابلا بیشوب در خصوص زلکی و تیره های دوزنی که در اخته خان و بربرود و جلکون ساکن بودند

نوشته پاورقی دمورگان

دمورگان و ایزابلا بیشوب در خصوص زلکی و تیره های دوزنی که در اخته خان و بربرود و جلکون ساکن بودند

در پاورقی دمورگان آمده است که طایفه ی زلقی در دوره صفویه در بربرود و اخته خان و جلکان سکونت داشت

قبل از پرداختن به این موضوع باید بدانید که دمورگان و ایزابلا بیشوب آنچه نوشته اند درباره طایفه ی دوزنی بوده و این دو هرگز به دیار چهار طایفه وجاوند و طایفه ی خورجین گذری نداشتند

زیرا ایزابلا بیشوب هدفش فقط عبور از بختیاری و رفتن به خرم آباد و بروجرد و...بود و به کرات ایشون از ناامنی منطقه بختیاری و نداشتن امنیت جانی و مالی صحبت کرده و هر کس کتاب ایشان را خوانده باشد قطعا میداند وی هر زمان به متطقه طایفه ی جدیدی میرسید چقدر از طرف اهالی احساس خطر میکرد​​​​​​ با این وضعیت نه فرصتش را داشت و نه توان آنرا که بخواهد به اقلیمی دورتر و صعب العبورتر که در مسیرش هم قرار نداشت گذر کند

هدف دمورگان هم نقشه برداری و بررسی کوههای منطقه بود که در جلد دوم کتابش بوضوح این را مینویسد و میگوید در این راه فقط اصلان خان به وی اجازه اینکار را نداد و مجبور شد سریع منطقه را ترک کند چون این افراد با زلکی ارتباط خوبی نداشتند و فقط میخواستند دو روستای مکدین را که در پشتکوه موگویی قرار داشت را مورد بازدید قرار دهد و پایشان به آنسوی کاکلستان نیافتد

البته ناگفته نماند گذر از کاکلستان نیز بسیار دشوار بود وهر کسی نمیتوانست این دره یو شکل را که بخش زلکی را با بخش موگویی و بخصوص دو روستای مکدین بالا و پایین را که جزو پشتکوه موگویی هست جدا میکبه به سادگی گذر نماید در آن زمانها یک وجب خاک ولایتت هم همتراز نوامیس آن دیار بشمار میرفت وهیچگاه زلکی تباران آن سوی کاکلستان را جزو بخش زلکی نمی دانستند و همیشه به حرمت همسایگی با موگویی احترام میگذاشتند که همین حرمتها را بعضا تیره ها می‌کشتند و خود را بالاتر از زلکیها میدانستند و این موضوع کاملا مشخص شده و بعضا دیگر به خانی تیره خود اکتفا نکرده و خود را ایلخان و بعضا شاه می دیدند ولی در آن زمان زلکی کسی را کوچک نمیشمرد

و بر این باور ماندند و بعضا خود برتر بینی افکار حضرات را آلوده کرد

که هنوز هم بر این باورند

اگر دمورگان و بیشور به زلکی می آمدند اولین سوال ایشان این بود که بزرگان تاجمیری در کدام روستا ساکنند؟

پس وی نیز فرصت با رعب و وحشتی که برایشان ساخته بودند رفتن به اقلیم طوایف زلکی را مرگ حتمی میدانستند و هیچ عاقلی پای در چنین رهی نخواهد گذاشت

مگر دیوانه باشد

آنچه درباره سکونت در بربرود و اخته خان نوشته شده شامل تمام طوایف دوزنی میشود

چارطافه و خورجین و جاوند اولیه در زمان صفویه و قبلش در منطقه حضور داشتند،شما اگر به جنگ نادری دقت کنید می بینید که در اواخر صفویه و اوایل افشار رخ داد پس بدیهیست که طایفه ی که این طوایف خیلی قبلتر از این دوره در منطقه بودند که توانستتد با طوایف همسایه برای این جنگ متحد شود ،یا حسین فارس از ممسنی در زمان صفویه به نزد تیره پزی آمد پس طایفه خورجینی در عهد صفویه در منطقه بود یا تیره ترپی حداقل ۵۰۰ سال ساکن بزنوید هستند و یا تیره شیخ ورگمت بر اساس اسناد هم از ماقبل صفویه در روستاهای اجدادی خود بودند وقتی نادر دوران نتواند از کاکلستان بسادگی بگذرد آیا افراد تیره های دیگر میتوانستند ؟ نادر از منطقه میومد و دره تاریک بر علیمراد لیرکی تاخت

یا میانجایی یا چارطافه هم در اسناد صفویه در منطقه بودن​​د

از یک خارجی نباید هم انتظار داشت که بر جزئیات تاریخ یک باب تسلط داشته باشد

از دوزنی بله تیره هایی در بربرود و اخته خان و گلپایگان سکونت و مالکیت داشتند هنوز اسناد فروش املاکی از بربرود و ...از ایشان موجود است

متاسفانه همین تعمیم های نادرست بلای تاریخ شده اند.

که در این وبلاگها و گروه پژوهش تصمیم بر این شد که حقایق مدفون از زیر این همه آوار پوسیده همچو ن ققنوس بر خیزد و بزرگان و میر شکاران و خوانین خود را که بر همگان پوشیده نیست نیز به اندک افراد خود کم بین بشناساند

با ما همراه باشید

نوشته : گروه پژوهش تاریخ باب زلکی

قدمت تبر و تبرزین

قدمت تبر و تبرزین

تبر های دستی برای نخستین بار حدود ۱٫۵ میلیون سال پیش مورد استفاده قرار گرفتند. در دوره پارینه سنگی نخستین برای ساختن تبر سنگ را طوری تراش می‌دادند که نوکِ آن تیز و سطح آن پهن شود. در دوره نو سنگی تبر دسته دار ساخته شد. غارنشینان دوره نوسنگی که آثارشان در تنگ پذبان در کوه‌های بختیاری دیده شده، از تبر سنگی استفاده می‌کرده‌اند. انسان از تبر برای قطع درختان، خرد کردن و شکل‌دادن چوب، به عنوان جنگ‌افزار و شکار حیوانات و ابزار نمادین در مراسم استفاده کرده‌است.

تبرهای آغازین سری سنگی و دسته‌ای چوبی داشتند ولی پس از آن تبرهایی از جنس مس، برنج و آهن نیز ساخته‌شد که دوام و استحکام بیشتری دارا بودند.به‌کارگیری آهن و فولاد در ساخت تبرها امکان ایجاد تیغه‌هایی نازک‌تر و تیزتر را فراهم آورد.

نوع کوچکتر تبر، تبرزین نام دارد که به عنوان زین افزار به پهلوی زین اسب بسته میشد .در زبان فارسی واژه ناچح به معنای نابودکننده، به‌کار رفته که به معنای نوعی تبر است.

به نوشته گزنفون و استرابون تبر و تبرزین از جنگ‌افزارهای هخامنشیان بوده‌است. سکاهای ایرانی‌تبار از گونه‌ای تبر به نام ساگاریس استفاده می‌کردند

کشکول چیست ؟

ظرف کشکول چیست | کاربرد کشکول و انواع ظروف کشکول

کشکول نمادی است از استواری و پایداری. حسی که درویشان در هنگام استفاده از کشکول دارند را این ظرف به شما منتقل می کند. همان یک رنگی و فروتنی که درویش در میان واژه های خود منتقل می کند را با این ظرف خواهید داشت. همان طور که درویش بی نیاز است، این ظرف زیبا شما را از ظرف هایی که برای زیباتر شدن میز خود باید استفاده کنید، بی نیاز می کند. زیبایی گاه در اوج سادگی به دست می آید. همیشه وسایل پر زرق و برق نمی توانند زیبا باشند. زیبایی زمانی به چشم می آید که روح طراوت در کالبدش دمیده شده باشد. هنگامی که غذا، شیرینی، شکلات یا آجیل را در ظرف کشکول درویشی سرو می کنیم و جلوی مهمان می گذاریم، در واقع درک خود را از هنر به او نشان می دهیم و از طرفی به او می گوییم تو به عنوان مهمان یا یک عضو خانواده، شایسته بهترین ها هستی. در ادامه به بررسی کاربردهای کشکول و معرفی انواع کشکول می پردازیم. با ما همراه باشید تا با ویژگی های این ظرف زیبا آشنا شوید.

از کشکول چه استفاده ای می شود ؟

کشکول کالایی است که از آن می توان در کاربردهای زیادی استفاده کرد. یکی از کاربردهای کشکول استفاده از آن به عنوان ظروف پذیرایی است. شما می توانید در مراسم مهمانی از کشکول برای ریختن آجیل یا شکلات استفاده کنید. کشکول تزیینی به قدری زیباست که می توان از آن به صورت دکوری هم استفاده کرد.

همچنین ظروف کشکولی که دهانه بازتری داشته باشند به عنوان میوه خوری و ظروفی که دهانه‌ آن ها کوچکتر است به عنوان ظروف شیرینی خوری مورد استفاده قرار می گیرند.

ظرف کشکول سرامیکی

انواع کشکول

ظروف کشکول نیز مانند سایر ظروف تزیینی با شکل ها و جنس های مختلفی تولید می شوند تا پاسخگوی سلیقه های متفاوت باشند. انواع کشکول شامل کشکول کریستال، کشکول سرامیکی، کشکول برنجی، کشکول برنز و می باشند که همگی جزء ظروف زیبای صنایع دستی ایرانی هستند. برای مشاهده عکس انواع کشکول و اطلاع از قیمت کشکول صفحه خرید آنلاین کشکول ناب و تک را مشاهده کنید.

کشکول کریستال

ظروف کشکول کریستال در سایزهای متفاوت تولید شده و برای دکور خانه و پذیرایی در مجالس مناسب است. ظروف کریستال و بلور جزء زیباترین دکوری های هر خانه ای هستند. اگر بلور و کریستال را زیر یک نور قرار دهید، ظرف کریستال بسیار شفاف تر از بلور خود را نشان می دهد.

کشکول سرامیکی

یکی دیگر از انواع ظروف کشکول ، کشکول سرامیکی است که ظاهر زیبایی داشته و می تواند جلوه ویژه ای به دکور خانه شما ببخشد. این نوع کشکول ها علاوه بر ظاهر شیک، کیفیت ساخت بسیار بالایی دارد.

کشکول برنجی

ظروف برنجی از جمله لوازمی هستند که وجود آن ها در خانه ها تازگی ندارد و از گذشته از این اوع ظروف استشفاده می شده است. اما امروزه مصرف کاربردی این ظروف کم شده و کاربرد تزیینی این وسایل در حال افزایش است. کشکول برنجی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و آلیاژ برنج در طراحی های مدن طراحان معاصر قرار گرفته است. کار پذیری برنج و صدها خاصیت دیگر، این فلز را به آلیاژی محبوب در دست هنرمندان و طراحان تبدیل کرده است.

کشکول برنزی

برنز از برنج کمیاب‌ تر است. این آلیاژ معمولا از ترکیب مس با عناصری مثل قلع، آلومینیوم، منگنز یا فسفر تولید می‌ شود. با این حال ساخت کشکول برنزی نیز از چشم هنرمندان ایرانی دور نمانده و خرید کشکول برنزی نیز نسبتا رایج است

خاکسپاری به رسم ایرانی و به رسم نیاکان در آرامستانها

خاکسپاری به آئین ایرانی و به رسم نیاکان در آرامستان ها

بعد از این که دیگر برای خاکسپاری مردگان به آخوند و مراسم اسلامی نیاز نداشته باشیم، نکات زیر را اجرا کنید

به هنگام خاکسپاری عزیزی که از دست رفته، یکی از کسان یا نزدیکانش این سوگ سرود را جمله به جمله بخواند و دیگران آن را یک بار بازگویند.اگر یک آهنگ آرام هم همزمان پخش شود باشکوه تر خواهد بود. نگذارید خواندن این سوگسرود پیشه ای برای این و آن شود وگرنه شغل آخوندی دوباره زنده خواهد شد!

سراینده :مانی

اکنون تورا به مادرمان زمین می سپاریم،

به زمینی که ازآن زاده شدی، برآن زیستی و درآن خُفتی،

تورا بدرود می گوییم – بدرود! بدرود! بدرود!

زندگی ات سرشار از فرودها بود و فرازها

سرشار از رازها و نیازها

از رنجها و شادیها

اما همین که درمیان ما زیستی

بخشی از نیک بختی ما بود.

از این روی،

نامت را، یادت را، مهرت را با خود به خانه برمی گردانیم.

نامیرا باد یاد تو، مانا باد نام تو

تورا بدرود می گوییم- بدرود! بدرود! بدرود!

هر زندگی پایانی دارد

هر آغازی سرانجامی دارد

مانند سرانجامِ تو که سرانجام ما نیز خواهد بود.

اکنون که تو را به مادرِ ماندگارمان زمین می سپاریم،

نام تو، یاد تو و مهر تو را درخود نگاه خواهیم داشت.

باشد که درگیاه، دوباره بروئی

باشد که با درخت، دوباره برآیی

باشد که هماره در آب، درخاک، درهوا و در نور روان باشی.

باشد که جاودان باشی، مانند زمین و روان در زمین.

چنین باد - این چنین باد!

تورا بدرود می گوییم

بدرود! بدرود! بدرود!

باز نشر کنید ک دیگر هرگز چشم‌مان به آخوند در هیچ مراسمی نیافتاد

التماس خرد و آگاهی و تفکر

آسیاب به نوبت

آسیاب به نوبت

رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من ، گفت :نه
گفت نشناسی مرا ، ای رو سیه

این منم ، من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح و شام

ذکر یا قدوس و یا سبوح من
برده تا پیش ملائک روح من

مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود

حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت ای مرد خدا
من کجا و آنچه میگویی کجا

چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم

درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب

یک دعا گویم سَقَط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق

گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...


(((مولانا)))

شاه جنگهای ایران

شاه جنگهای ایران

1-جنگ ترموپیل

2-جنگ چالدران

جنگ ترموپیل : جنگ ترموپیل بین ارتش مهاجم ایران و یونانیان در تنگه ترموپیل(تنگه آرتمیس) رخ داد این جنگ به فرماندهی خشایار شاه بود و دریا سالاری آن را آرتمیس بر عهده داشت که در همان جنگ حکم دریا سالاری خود را از خشایار شاه دریافت نمود این بانوی ایرانی اولین دریا سالار ایران و جهان بوده و ارتش یونان را شکست داد و با ورود ایرانیان به یونان خشایار شاه دستور داد تا ان شهر را به آتش بکشند.

جنگ چالدران:جنگ چالدران میان ارتش عظیم عثمانی و سواره نظام 400نفری شاه اسماعیل صفوی در منطقه خوی و سلماس رخ داد و به شکست شاه اسماعیل صفوی و سواره نظام 400 نفری اش انجامید

خودبین ؟

خود بین

بیهوده مخور تو غم دنیا

فکرش ننما نامده فردا

در کنج قفس چو نیک باشی

گلشن شودت یکسره فردا

گر غم بخوری زعمر رفته

آلوده کنی روح وروان را

بشکاف زمین که خود ببینی

بی مهری این جهان رسوا

از خون یتیم کی توان ساخت

آن سایه پر صفای طوبی

ای آنکه مرا ره بنمودی

خود در ره کج نهاده پا را

نیکی ننمای و منتظر باش

پاداش دهد خدا شما را

تو پند مده یکسره مردم

اول بشناس الف و با را

صفات آدمی

صفات آدمی

خداوندا تو از آدم چه دیدی

که از روح خود ت در وی د میدی

تو میگویی که ادم بهترین است

نماینده رحمان و رحیم است

مینویسم من صفات آدمی

تا بیندیشی به کار خود همی

بار الها مینویسم از بشر

درصدی انسان باقی همچو خر

دسته ای خوابند در آن خواب ناب

دسته ای بیدار اما خواب خواب

دسته ای کلاه یکدیگر برند

دسته ای تهمت به یکدیگر زنند

دسته ای هم مال مردم می برند

دسته ای بر طبل بیعاری زنند

دسته ای هم چون گدای سامره

یک سری گره زنند روی گره

مگر از صنع خود آگه نبودی

که ایشان را نماینده نمودی

دسته ای هستند در کار گناه

دسته ای دارند هر دم اشتباه

دسته ای عصمت فروشند یک نفس

دسته ای محبوس گشته در قفس

دسته ای ناپاک چشمند و پلید

دسته ای بر آخرت دارد امید

دسته ای لاف خداوندی زنند

دسته ای هم از خدا بالاترند

دسته ای مغز تهی با یک ابا

هی فقط گویندز حرف انبیا

دسته ای طلابه پر مدعا

در مصاف کرسی ذات خدا

مگر از کار خود آگه نبودی

که ایشان را نماینده نمودی

آدمی ارزش ندارد این چنین

تا که باشدجای خالق در زمین

بار الا بیراهه رفته این بشر

جای اولی تر شدن گردیده خر

نویسنده : احمد هادلوند

ایکاد کاران که بودند ؟و یادواره سر تا سر غم و اندوه آلپولید چیست ؟

ایکاد کاران که بودند ؟و یادواره سر تا سر غم و اندوه آلپولید چیست ؟

ایکاد کاران که بودند وچه شدند؟

ایکاد کاران استادان ایرانی بودند که حدود ۱۴۰۰ سال قبل از تاریخ پادشاهی در ایران کلیه فلزات را مانند فولاد و آهن و طلا و مس را مانند نخهایی ظریف شکل میدادند و آنها را با پشم و یا ابریشم به هم می تنیدند و از آنها برای خود در مقابل سرما و گرما لباس و زره می بافتند و در فصول سرد و گرم میپوشیدند وبرای اسبهای جنگی و جنگجویان زره می بافتند و آنها را در زمان جنگ می‌پوشیدند و بر تن اسبهای جنگی می نمودند که از تیر خوردن در برابر دشمن محافظت مینمود،

طلا را چون نخ میکردند و با ابریشم به هم میتنیدند و با آنها زربافت میساختند وبرای همسرتان خود لباس تهیه میکردند ودر دیدار پادشاهان و رهبرانشان می‌پوشیدند

این کار را صنعت ایکاد واستادان آن را ایکاد کار مینامیدند .

درزمان حمله اعراب به ایران چندین سال قلعه بابک به تسخیر تازیان در نیامد وبه کمک همین صنعت بالن هایی ساخته شد و از قلعه محافظت میکردند به این شکل که بالن های ساخته شده را با کمربند های چرمی به خود میبستند و از روی بام قلعه به پرواز در می آمدند و ودور قلعه دور میزدند و اعراب متجاوز را با کمان میزدند و مجددا در حیاط قلعه فرود می آمدند

پس از اینکه در نهایت بابک بخاطر حفظ ناموس ایرانی و جدال با تازیان دستگیر و قطعه قطعه شد قلعه نیز به تصرف اعراب متجاوز در آمد

سپس تمام ایکاد کاران را از زیر تیغ گذراندند و گفتند اینها شیطان هستند که انسان را در آسمان به پرواز در می آورند

وهمه را قتل عام کردند.

یادواره سر تا سر غم و اندوه آلپولید چیست ؟

حدود ۱۴۰۰ سال پیش از بوجود آمدن تاریخ پادشاهی ایران

فرزندان و بستگان ایکاد کاران بخاطر زنده نگه داشتن یاد و خاطره پدران و بستگان خود هرساله در اوایل مهر ماه که بادهای موسمی می وزد دشتی از گل لاله میکاشتند و بر فراز آن بالنهایی با شمع و یا چراغی روشن به پرواز در می آوردند وهر ساله گره ای بر نخ بالن اضافه می نمودند که به معنای یک سال دیگر گذشت

این مراسم سرتاسر غم و اندوه را آلپولید می نامیدند

آلپولید به زبان هخامنشی یعنی چیزی که بصورت عمودی به هوا میرود

وقتی تاریخ ایرانیان که پایه گذار تاریخ جهان وجود آمد

میخواستند بدانند که چند سال ا ز این واقعه دردناک گذشته است شروع به شمارش گره ها نمودند و متوجه شدند که حدود ۱۴۰ گره داشت

یعنی چیزی حدود ۴۰۰۰ سال بیش ما صنعتگر بوده ایم

ولی ما ایرانیان از آن بی اطلاعیم و اروپاییان میگویند که ما پرواز را توسط برادران رایت به جهان آموختیم

در جایی که ایشان حدود ۷۰۰ سال پیش میزیسته اند

چه خوب است که ایرانیان بر خود ببالند و بگویند در هر هنر بر جهان پیش گامیم .

با ما همراه باشید ،

پیش گفتار

پیش گفتار

به نام دادار بی همتا

به نام خدایی که آتش را آفرید ،درخشش را آفرید، درود بر شما و درود بر ایران و ایرانی از شاه آب پارس تا آمو دریا از رشته کوه های زاگرس تا هیمالیا از رود سند تا رود دانوب و از رود کارون تا تیسفون .
درود بی کران به روان پاک تمامی در گذشتگان ازابتدای خلقت تا بحال و درود وعرض ادب خدمت شما خواننده محترم.
قبل از هر چیز بر خود لازم دانسستم که مواردی را جهت اطلاع عموم خوانندگان محترم بخصوص بزرگواران ذلکی تبار در خصوص بخش زلقی عرض نمایم

نمادها را پاس بداریم


هر نماد ،نشانیست هر نشان ،مظهریست.


بعضا بدلیل عدم اطلاع و یا کمترین تحقیقی در خصوص هر نماد و نشانی که خود مظهر یست ،
از درفش کاویانی گرفته که خود مظهر بیدادگری ضحاک ستمگر ومظهرعدالت خواهی کاوه و فریدون فرخ ( آبتین) بوده و یا فروهری که خود مظهر آزادی ونماد هخاست وفرهنگ چند هزار ساله را فریاد میزند و ملل جهان را به صلح و دوستی میخواند ، و یا آن دوتکه استخوانی که د ر مرکزش جمجمه انسانی را حمل مینمایدخود مظهریست
ولی :
آندو روی چشم ملل به دادخواهی، و عدالت و این دور از چشم ملل به بیدادگری و رضالت معروفند

پس نام و نشان را پاس بداریم و آن را محترم شماریم.


بعضا مشاهده شده که افرادی به جهت ضربه زدن به آیین و سنتهای عزیزان و بزرگواران ذلکی واز روی غرض این قوم باشرف و اصیل را که از بدو خلقت تا بحال اصیل و نجیب زندگی کرده و از حریم خویش محافظت نموده و حقوق دیگران را محترم شمرده و میشمارد را ،افرادی شرور و زور گو و غارت گر نشان داده ، و بعضا نیز تعدادی نا آگاه و مغرور ،که زور گویی و شرارت و غارت اموال مردم را شغل دانسته و به این عمل ما قبل ادمیت افتخار کرده و میکنندنیز به این محملات ساختگی و پوچ و بی اساس دامن زده و نا خواسته و یا بعضا خواسته قصد تخریب فرهنگ چند هزار ساله این غیور مردان با شرف زلقی (ذلکی) را دارند ، انسان متاثرو متالم میگردد ،از این دشمنیهای دوست نما واین دوستی های دشمن وار . و از آنجایی که همگان میدانند که این قشر زحمت کش با فرهنگی اهورایی پرورش یافته و به آن پایدار است و آیین چند هزار ساله را که از اجدادمان بارث رسیده را محترم میشمارد و به آن پای بند است ، و به هیچ قوم و یا فرقه ای اجازه تعرض به نشان این دلیر مردان را نداده و نمیدهند، و از کسانی که قصد انجام کارهای ضد انسانی و دزدی و حیف ومیل نمودن اموال مردم را دارند و این عمل قبیح را شغل میدانند ،توصیه میشود خود را همان چیزی که هستند معرفی نمایند و نگویند زلقی هستیم ، ودر آخر از کسانیکه در خصوص ذلکی و حریم آنها اطلاعی ندارند تقاضا دارم ،کمی تحقیق کرده و حدوداین خاک قهرمان پرور را خود دیده ودر گفتار و کردارشان تجدیدنظرکرده و سپس در خصوص این خطه پارس پرور گفتگو نمایند،چون در غیر ایصورت بنده شخصا به افشاگری این قوم و طایفه اقدام خواهم نمود .


و در پایان بر خود لازم میدانم خدمت تمامی خوانندگان محترم و بزرگوار بخصوص بزرگواران بختیاری و در نهایت زلکی تباران غیور و دیگر برادران عرض نمایم ، این وبسایت متعلق به طایفه بی بدیل هادلوند بوده و چنانچه بنده در این وبسایت بعضا مطالبی را مکتوب مینمایم و خدای نا خواسته موردی و یا کلمه ای که باعث رنجش خواننده شود مشاهده نمودید ، بدوا عذر خواهی کرده و در نهایت در بخش تماس با ما مطرح نموده تا اصلاح گردد ،این مطالب منحصرا افکار نویسنده مطلب بوده و ربطی به بزرگواران هادلوند تبار ندارد .مجددا متشکرم

احمد هادلوند

بختیاری ها بازماندگان راستین خاندان هخامنشیان هستند;

بختیاری ها بازماندگان راستین خاندان هخامنشیان هستند;
کوروش بزرگ در منشور خود مینویسد: "من کوروش شاه آنشان، شاه چهارگوشه جهان ...".
وی در این متن ابتدا به آنشان اشاره میکند که پایتختی بسیار شناخته شده در دنیای باستان بود. آنشان نام شهر بختیاری ایذه کنونی در خوزستان که معبدهای مرکزی میتراپرستان در آن قرار داشت. پارسوماش مرکز آتشکده های کهن هخامنشیان (آتشکده سرمسجد و آتشکده بردنشانده) بود که توسط رضاشاه به پیشنهاد محمدعلی فروغی (به دلیل فعالیت فراماسونری اش) به نام 'مسجدسلیمان' تغییر یافت!
زادگاه چیت پیش دوم پارسوماش بود. پس از مرگ چیش پیش حکومت او میان دو پسرش آریامنه (پادشاه پارس، استان فارس کنونی) و کوروش اول (نیای کوروش، پادشاه آنشان و پارسوماش) تقسیم گشت. کمبوجیه پدر کوروش بزرگ نیز فرمانروای آنشان (ایذه) و پارسوماش (مسجدسلیمان) بود.
هرودوت تاریخدان مشهور یونانی در کتاب 'تاریخ هخامنشیان' این گونه می نویسد: هخامنش (نیای کوروش بزرگ) ریاست ایلی کوچرو از قوم پارس آریایی را بر عهده داشت که در کوه های زاگرس میانی (بختیاری نشین) زندگی می کردند. در واقع هخامنش زاده ی کوههای زاگرس است. هخامنشیان ایلی شامل هفت طایفه کوچ نشین از قوم پارس بودند که سر سلسله آنها هخامنش بوده است.
ناگفته نماند که پایه ی ساختار ایلی بختیاری ها از هفت طایفه به نام هفت لنگ بوده که بعدها چهار طایفه از سمت شمالی تر زاگرس به آنها پیوسته و چهارلنگ نامیده شدند، و همچنان این ساختار ایلی در بختیاری ها به صورت سازماندهی شده وجود دارد.
زادگاه کوروش; اولین اقامتگاه دائمی قوم پارس، زادگاه اصلی ﮐﻮﺭﻭﺵ بزرگ، پدرش کمبوجیه یکم و نیاکانش هخامنش و چیش پیش در قلعه بردی پارسوماش بوده است، که در بخش اندیکای شهرستان مسجد سلیمان قرار دارد. "قلعه بردی" یعنی قلعه ای از سنگ، اثری متعلق به دوره هخامنشیان است که در سال های ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۷ میلادی توسط پروفسور رومن گریشمن باستان شناس فرانسوی مورد کاوش قرار گرفت. او با بررسی این بنا آن را متعلق به دوران پارسیان قلمداد کرد و بر اساس تحقیقات باستان شناسی اش مدعی شد که این قلعه زادگاه کوروش بزرگ است.
براساس یافته های باستان شناسی در خطه ی زاگرس و نگاره های تخت جمشید (کاخ پارسه)، لباسی که هخامنشیان بر تن میکردند شباهت زیادی به لباس مردان بختیاری شامل کلاه، شلوار و تن پوش 'چوقا' دارد. نام چوقا (چوغا) برگرفته از “چغازنبیل” معبد هخامنشیان می باشد.
شیرسنگی (بردشیر) که همچنان بختیاری ها بر سر مزار بزرگان طایفه و دلاوران خود قرار میدهند، نمودی از سرستون های تخت جمشید و سایر بناهای هخامنشیان می باشد.
ناگفته نماند که بسیاری از یافته های باستانی هخامنشیان در مناطق بختیاری نشین بدست آمده است.
چشمه کر در بختیاری یادآور نام کوروش بزرگ است.
چشمه دیمه در کوهرنگ بختیاری جایی ست که رستم در هر بهار به آنجا می آمد.
فردوسی بزرگ از رستم چنین یاد میکند: بهاران همیشه به دیمه بدی.
چلگرد در کوهرنگ همان جایی ست که رستم چهل گرد (پهلوان) را آموزش میداد.
کاوه آهنگر از همین قوم بر علیه ضحاک قیام کرد. مشهد کاوه در فریدن بختیاری معروف است.
فریدون فرخ در کوه فریدون که در منطقه بختیاری فریدن قرار دارد دور از چشم ضحاک پرورش یافت.
شهر فریدونشهر بختیاری به نام این پادشاه کیانی نامگذاری شده است.
هخامنشیان و ساسانیان به زبانی صحبت میکردند که بختیاری ها همچنان آنرا صحبت میکنند. نزدیکی واژگان بکار رفته در شاهنامه فردوسی (خزانه جاودان واژگان پارسی) به گویش پارسی بختیاری بسیار بیشتر از فارسی رایج امروز (شدیدا" آمیخته به زبان عربی) است.
اگر تلاش های آن مرد سخن، جاودان خداوندگار زبان پارسی، "فردوسی بزرگ" نبود، اکنون بختیاری ها تنها مردمان در پهنه گیتی بودند که به پارسی گویش میکردند، بختیاری ها همچنان به گویش پارسی میانه که آخرین یادگار زبان پارسی رسمی رایج در زمان سلسله ساسانیان بود تکلم می کنند.
کوروش بزرگ در کتیبه اش میگوید; هـِدُم کورش پادشاه هخامنشی: هستم کورش پادشاه هخامنشی. زورا نیکـُنـُم: ستم نمی کنم. اینها از واژگانی هستند که در گویش پارسی بختیاری هنوز بکار میروند.
ناگفته نماند که در زمان فقدان یک قدرت ایرانی در طول حضور سلوکیان (پسمانده های اسکندر مقدونی) در ایران زمین، این مردمان جنگاور حکومت خودمختار محلی 'ایلمایید' در کوههای زاگرس را بنا نهادند و این حکومت خودمختار حتی در زمان حکومت پارتیان (اشکانیان; شاخه شرقی آریایی های فلات ایران) به خودمختاری تا زمان برخاستن اردشیر پاپکان (بنیانگذار آفتاب دوباره پارسیان; سلسله "ساسانیان") از ایالت پارس (استان فارس کنونی) ادامه دادند.
این حالت قرنطینه شدن در زاگرس در زمان هجوم بیگانگان در طول سده ها بویژه بعد از حمله اسکندر مقدونی و اعراب مسلمان همواره یک برتری داشت و آن حفظ آثار فرهنگی و زبانی، و از همه مهمتر حفظ ژنتیک ناب پارسی از آماج یورش های متجاوزان بود، بویژه در همان قرن هایی که پاره پاره های دیگر ایران زمین در همه زمینه ها زیر آماج تجاوز بی حد و حصر اعراب یکی پس از دیگری نابود شده و به تاریخ می پیوست.
سیاست نابخردانه رضا شاه در سرکوب بختیاری ها سبب کمرشکن ترین آسیب گردید. که البته خود وی نیز در این طرح سرکوب بازیچه دست مهره های سفارت انگلیس در دربار پادشاهی پوشالی اش بود، و در نهایت با نبود ساختار نظامی ایلیاتی بختیاری ها و آذری ها که همیشه در طول تاریخ (از حماسه آریوبرزن تا به امروز) پشتیبانان حکومت های مرکزی ایرانی بودند، وی علیرغم خدمات شایسته اش برای ایران، از ایران بیرون انداخته شد. اشتباهی که نادرشاه هرگز انجام نداد و با همراهی و پشتیبانی بختیاری ها تا هندوستان تاخت و یادگار این اتحاد، طایفه بختیاری ای است که در پاکستان امروزی ساکن اند و جزء معتبرترین و سرشناس ترین خانواده های پاکستان هستند.
باشد که خرد چراغ راه تان در فراز و نشیب زندگی باشد.
(بازنشر کنید گر مهر ایران زمین در دل دارید)

نبرد علیمراد شاه ونادر شاه افشار

نبرد علیمراد شاه و نادر شاه افشار

نبرد علیمراد شاه ونادر شاه افشار

آعلیمراد زلکی یعد ها علیمرادشاه زلکی نامیده شدآ علیمراد از تیره لیروکی و از باب زلکی و از شاخه چهارلنگ از ایل پر افتخار و سر افراز بختیاری که در منطقه پز و لیروک واقع در بخش زلکی بدنیا آمدایشان پس از روی کار آمدن نادرشاه افشار، از فرماندهان با لا رتبه نادر بشمار می آمد ۰اما پس از رنجش از رفتار یکی از فرماندهان قزلباش، از سپاه نادر روی برتافته و بانی شورشی بزرگ در ایل بختیاری بر علیه نادرشاه برخاست ، در سال ۱۱۱۳ شمسی برابر با ۱۱۴۷ قمری و ۱۷۳۵ میلادی، قیام کردپس از سقوط صفویه کوشید و مناطق مختلف ایران را متحد کردو یک حکومت جدید به وجود آورد.قیام آعلیمراد زلکی ،چهارلنگ ،بختیاری هم‌زمان با قدرت گرفتن نادرخان افشار (بعدها نادرشاه) بود. علیمرادشاه و نادرشاه مدت دو سال با هم جنگیدند و آعلیمراد بختیاری در سه جنگ سپاه نادر را شکست داد و تعداد زیادیاز جنگجویان و از فرماندهان نام‌آور سپاه نادر در این نبردهای نظامی در کوهستان‌های بخش زلکی که جزو سلسله کوه های زاگرس میانی می‌باشد کشته شدند.آعلیمراد بختیاری بعد از اینکه سپاه نادر را در سالند کوه واقع در شمال دزفول در استان خوزستان شکست داد، رسماً تاجگذاری کرد و «علیمرادشاه» نامیده شد.علیمرادشاه بختیاری بنام خود سکه ضرب نمود که این شعر روی آن حک شده بود:«می‌کنم دیوانگی تا بر سرم غوغا شودسکه بر زر می‌زنم تا صاحبش پیدا شوددر روی دیگر سکه نوشته بود: علی، مراد مرا داد و بخت یاری کردبه زیر سکه من نقره کامرانی کردمنظور از عبارت :تا صاحبش پیدا شود: احتمالاً اعتقاد به مشروعیت مذهبی قدرت شاهزاده طهماسب سوم صفوی بوده‌است.علیمرادشاه بختیاری که قلمرو حکومتش در استانهای کنونی لرستان، غرب اصفهان، چهارمحال بختیاری، شمال و شرق خوزستان، فارس و بوشهر بود، به مدت سه سال پادشاهی کرد.یکی از نابختیاری‌های علیمرادشاه بختیاری، هم‌زمان شدن قدرت وی با ظهور نادر به عنوان یکی از نوابغ نظامی بود. علیمرادشاه بختیاری که خود نیز از نوابغ نظامی عصر خود و برخوردار از حمایت مردمی لرتباران بود، سه بار نادر را شکست داد ولی در چهارمین نبرد وضع دگرگون شد.نادر شاه پس از شکست سوم لشگرش با علیمراد شاه شخصا به همراه سپاه خود به منطقه آمد و در نبرد جهارم پس از چندین روز درگیری در نهایت علیمراد شاه را شکست داد . علیمرادشاه قبل از دستگیری به دست نادر شاه همسر ودختر خود را کشت تا اینکه پس از دستگیری نادر نتوانداز آنها بر علیه شاه بختیاری استفاده نماید .وی پس از پیروزی در نبرد چهارم، از شاه بختیاری خواست دست از ادعای سلطنت بردارد و حکومت نادر را به رسمیت بشناسد اما او نپذیرفت. نادر دستور داد چشمانش را کور کنید و دست و پایش را ببرید تا عجز و لابهٔ او را به چشم خود ببینم. جلادان چنین کردند ولی شاه دلیر بختیاری از درد ناله نکرد و نادر را به رسمیت نشناخت و سرانجام بعد از سه روز تحمل درد و شکنجه و بدون اینکه کوچکترین ناله‌ای سر دهد، جان داد و حسرت را به دل نادر نهاد.در افواه گفته می‌شود نادر پس از آنکه خشمش فروکش کرد، از کرده خودش پشیمان شد و به سردارانش گفت: «چرا شما مانع عمل من نشدید که من این سردار را نکشم زیرا من با داشتن این شخص می‌توانستم او را با سپاهش به سمت توران یا عثمانی فرستاده و آنجا را تصرف کنم». جمله نقل شده از نادر حتی اگر درست نباشد، نشانه تلاش بعدی حکومت نادر برای دلجویی از مردمان لر بختیاری یا نمایانگر کوشش حامیان علیمرادشاه برای نکوداشت آن سردار جان باخته‌است.نادر پس از برچیدن حکومت علیمرادشاه بختیاری، حدود ده هزار خانوار از بختیاریان را به خراسان تبعید کرد که بعدها اغلب آنها بازگشتند و برخی ماندگار شدند.

نویسنده: احمد هادلوند

منابع:

مروی

دره نادری: میرزا مهدی خان استر آبادی

احمد هادلوند ،زلکی باب ،جمله اشعار

رسم روزگار


تا که خندیدم به رسم روزگار

در جوابم گفت این خنده ز چیست؟

خنده ام دارد حکایت روشن است

این دو روز عمر نامش زندگیست

من اگر یک روز مانم تو دو صد

عاقبت پایان راه و رفتنیست

درس عبرت گیرد از لوح وجود

هرکه را با عقل این لوح بنگریست

این جهان تلخ به کامش میشود

هرکه را در رفتن دیگر گریست

دوستی با کس مکن جز با خرد

دوستی بی خرد خود دشمنیست

از برای عمر رفته غم مخور

باقی عمرت خودش یک زندگیست

هرکسی آید روزی میرود

این جهان بی وفا آخر زکیست؟

نردبان این جهان را دل مبند

گر چه باشد نردبان بشکستنیست

آنکه مال دیگران بر هم نهاد

خود نمیدانست روزی رفتنیست؟

صاحب این شعر نامش احمد است

از نژاد هادل و خود زلکیست

✍️✍️:احمد هادلوند


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پند

پند می داد عاقلی دیوانه‌ای

خود عنانت را مده بیگانه ای

هرکسی بیند تورا سنگت زند

هم کلاهت را و هم کفشت برد

آن یکی هم میدرد پیراهنت

کودکی دزدد کلاهت از سرت


تو به یاوه می کنی هردم سخن

آبروی خود بری در انجمن


نباید این چنین دلتنگ باشی

در این کوته زمان بی رنگ باشی


بسان گل بیا نشو و نما کن

بیا و رنگ خود را رنگ ما کن


اگر ما را در اینجا باغبان کشت

نباید خوب باشم من شما زشت


اگر باشد دوتا را باغبانی

بیا چون من بدینسان کن جوانی


نباشد یک گلی دایم به بستان

همی خندان بماند تا به پایان


نماند هر گلی غنچه به هر دم

گهی شادی برندش که به ماتم


چو روید یک گلی امروز چالاک

گل دیروز باید رفت در خاک


چنان این خاک دارد همچنان ما

که من امروز راهییم تو فردا


همی باید روم مانی تو تنها

تو هم تنها گذاری دیگری را


تو روشن‌کن زنور جان چمن را

نخوان دیوانه اینک خویشتن را

✍️✍️: احمد هادلوند


--------------------------------------------------------------------------------------------------------


خود بین

بیهوده مخور تو غم دنیا

فکرش ننما نامده فردا

در کنج قفس چو نیک باشی

گلشن شودت یکسره فردا

گر غم بخوری زعمر رفته

آلوده کنی روح وروان را

بشکاف زمین که خود ببینی

بی مهری این جهان رسوا

از خون یتیم کی توان ساخت

آن سایه پر صفای طوبی

ای آنکه مرا ره بنمودی

خود در ره کج نهاده پا را

نیکی ننمای و منتظر باش

پاداش دهد خدا شما را

تو پند مده یکسره مردم

اول بشناس الف و با را


✍️✍️:احمد هادلوند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

طوطی شکر خوار

تاجری راهش فتاد هندوستان

تا که بیند قوم و خویش و دوستان


جمله خویشان به یکباره بدید

رفت در بازار یک طوطی خرید


مهر طوطی در دل تاجر فتاد

او دگر از کسب و کارش هم بماند


طوطی خود را بر سر می نهاد

زیر پای او شکر می فشاند


مشتری دیگر کسی بر در نبود

صحبتی از کیسه‌های زر نبود


چون که آمدگاه کار آگاه باش

وقت پاست چون که شد بیدار باش


وقت پاست هر طرف بنما نظر

دزد ناید کو برد ظرف شکر


گفت آری آگهم از وقت پاس

خواب راحت کن مده بر دل حراس


تاجرک خوابید دزد آمد ز در

برد با خود هر چه بود همیان زر


برد از اموال تاجر شد روان

ماند در خانه شکر با پاسبان


صبح شد برخاست آن تاجر ز خواب

خانه یکباره به فرقش شد خراب


گفت تاجر دوش در اینجا که بود

گفت دیدم کس شکر را نربود


گفت احمق جمله اموالم ببرد

گفت دیدم کس از آن شکر نخورد


وقت پاس آمد خودت شو پاسبان

مال خود را بر کسی مسپار عنان


✍️✍️: احمد هادلوند


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خون دل

داد پدر پند پسر را همی

پیشه من پیشه و کار شماست

عمر گرانمایه به سختی گذشت

سختی از این پس ازآن شماست

کشت نما دانه خود بر نمی

مزرعه سبز ز آب و هواست

هرچه بکاری همان بدروی

این همه از قدرت و ذات خداست

گفت چنین کای پدر نیک نام

صاعقه ما ستم اغنیاست

خون زرگهای کسان خورده است

آنکه به چشم منو تو پارساست

ان که همه عدل و همه شرع گفت

اشک یتیمان همه روژش غذاست

آنکه سر مجلس خود جا دهیم

از چه به خود نازد و گوید خداست

✍️✍️:احمد هادلوند


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چوپان نادان

شنیدستم یکی چوپان نادان

بخوابید وقت گشت گوسفندان

در آن همسایگی هم بچه گرگی

گرامی وقت را فرصت شمردی

گهی بز را گهی بره ببردی

گهی از این گهی از آن بخوردی

نه هرکس گله دارد و ی شبان است

نه هر چشمی نخوابد پاسبان است

یکی گفتش تو چوپان دردمندی

تو هم گرگ خودی هم گوسفندی

که چوپانی بود رسمش شبانی

نخوابیدن به گاه پاسبانی

چگونه عیب را بر خود نهفتی

چرا گله رها کرده بخفتی

✍️✍️:احمد هادلوند


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این شعر را برای جمله دردهای ملت سروده ام


نقاش زندگی


گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

کودکی در حال کار و بر سر چهار را کشید


گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

عکس آقا زاده ای با پورشه آمریکا کشید


گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکسی از گشنه رفیقان جمله را یکجا کشید


گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم

عکسی از یک انقلاب ناب را بر ما کشید


گفتمش تصویری از مجنون لیلا را بکش

عکسی از آن سام ساسانی مادر جا کشید


گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق

عکسی از مادر برای گفته ام اینجا کشید


گفتمش عکسی از آن اروند پر آبم بکش

مردم ایران همه تشنه لب دریا کشید .


✍️✍️:احمد هادلوند


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سخن نهفته

اگهی با دیگری گفتار گفت

که هرگز نماند سخن در نهفت

مگرآنکه باشد میان دو تن

بدین سان بماند نهفته سخن

اگر گفتگو شد میان سه تن

نهفته نماند و ۴ انجمن

هرآنچه که آورد سخن نردبان

بدان گفتگوی نمانده نهان

همان گفتگوها که آورد عیان

عیان برد از تو بر دیگران

همی کو بیاد سخن بر زبان

زبا را نگه دار هر جا مران

کلامت بسنجیم و مکانش ببین

که نارد زخمت عرق بر جبین

کلامی که رانی وزنش بدان

که عزت بیابی در مهترآن

چوله تا کرد شیرین سخن

نماید چوله آن لب انجمن

سخنها که آید زیرا به پیش

توفان ره کن به شبها خویش


✍️✍️:احمد هادلوند

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


خواستگاری

نشست در قلعه ای بازی شکاری

نمود از غاز در دم خواستگاری

که روی تو بدیدم صبحگاهی

کشیدم من همی از سینه آهی

چه زیبایی به هنگام پریدن

چه دانایی به وقت دانه چیدن

منم هر دم به شان پادشاهم

چو پر دارم پیراهن نخواهم

گر م باشی جوابی مست باشم

ز سرتا پا تو را ارزن بپا شم

زبال هد هدی پیراهن آرم

تنت از بهر پیوندم گذارم

بیا تا عهد بندیم هر دو با هم

تو آگه باشی از بیش و من از کم

بگفتا من ضعیف هستم تو پر زور

نخواهد شد چنین پیوند مقدور

نمی دانی که ما را نیست پیوند

قبولش چون کنی سوگند دشمن

نه سوگند ش بود سوگند دشمن

نه دل دارد بسوزاند نه دامن

زبهر هیچ بر هیچش مپندار

تن خردت درد با چنگ و منقار

✍️✍️: احمد هادلوند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


صنما


آنگه که شود اذالجبال السیرت

وانگه که شود اذالنجوم انکدرت


من دست تو را بگیرم اندر سئرت

گویم صنما بای ذنب قتلت


✍️✍️:احمد هادلوند


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


آسیاب به نوبت

رفت روزی زاهدی در آسیاب

سیابان را صدا زد با عتاب


گفت دانی کیستم من ، گفت :نه

گفت نشناسی مرا ، ای رو سیه


این منم ، من زاهدی عالیمقام

در رکوع و درسجودم صبح و شام


ذکر یا قدوس و یا سبوح من

برده تا پیش ملائک روح من


مستجاب الدعوه ام تنها وبس

عزت مارا نداند هیچ کس


هرچه خواهم از خدا ، آن میشود

بانفیرم زنده ، بی جان میشود


حال برخیز وبه خدمت کن شتاب

گندم آوردم برای آسیاب


زود این گندم درون دلو ریز

تا بخواهم از خدا باشی عزیز


آسیابت را کنم کاخی بلند

برتو پوشانم لباسی از پرند


صد غلام وصد کنیز خوبرو

میکنم امشب برایت آرزو


آسیابان گفت ای مرد خدا

من کجا و آنچه میگویی کجا


چون که عمری را به همت زیستم

راغب یک کاخ و دربان نیستم


درمرامم هرکسی را حرمتیست

آسیابم هم ، همیشه نوبتیست


نوبتت چون شد کنم بار تو باز

خواه مومن باش و خواهی بی نماز


باز زاهد کرد فریاد و عتاب

کاسیابت برسرت سازم خراب


یک دعا گویم سَقَط گردد خرت

بر زمین ریزد همه بار و برت


آسیابان گفت او را مرد حق

از چه بر بیهوده می ریزی عرق


گر دعاهای تو می سازد مجاب

با دعایی گندم خود را بساب...

(((مولانا)))

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


در وجود لر سر تسلیم نیست

لر وطنخواه است و ایرانی نژاد

چون زلال چشمه ساران پاکزاد

دشمن ظلم است با خوبان ندیم

قصه ی عشق است از نسل قدیم

در وجود لر سر تسلیم نیست

در دل او جای ترس و بیم نیست

شاهد است تاریخ از پیشینیان

جنگ لر با دولت عثمانیان

ما زنسل لاله های پرپریم

ما مرام عشق با عشق می خریم

نا خدا مردان طوفان دیده ایم

ما بلا را با بلا سنجیده ایم

بستر راحت برای مرد نیست

مرگ در بستر سزای مرد نیست

مکتب ما درس سر برنیزه هاست

انتخاب بهترین انگیزه هاست

" دایه " با فرزند هنگام وداع

صحبت از عشق است و ایثار و دفاع

آن زنان " سرونه" بند دلیر

آن نکو رویان به صولت ماده شیر

مکتب لر مکتب آزادگیست

منطق عرفان او افتادگیست

شهر او میراث درد است و جنون

شاخسارش خم شد و سوخت از درون

شهر ویرانی از او جا مانده بود

تکسوارش بر زمین افتاده بود

درد بود و قفل برلب می زدیم

صاعقه بودیم و برشب می زدیم

خاک ایران را صیانت کرده ایم

با نثار جان ضمانت کرده ایم

شعر : از عبدالصاحب بر گرفته از کتاب " از بختیاری تا بختیاری

------------------------------------------------------------------------------------------------------


نمرود


خداوندا جمالت به چه زیباست

تو روحت در دم آدم مصفاست


همان آدم که بر عرشت سفر کرد

ولی از حگم و دستورت حذر کرد


تو انسان را نماینده نمودی

واز کار خودت خود را ستودی


مگر خود عیب آدم را ندیدی

که از سر پیچی اش لب را گزیدی


خداوندا بگو شیطان که بوده؟

چگونه درگهت را عبد بوده؟


چگونه با عبادتهای شیطان

غضب کردی به او از بهر انسان؟


او همه عبد خدایی کرده است

این همه ساز جدایی کرده است


پس کجا رفته همه احسان تو؟

آن همه لطف تو و کنعان تو؟


پس چه فرقی بین این و آن بود؟

تزد حق این کار کمتر زلن بود؟


تو بیا فرقی ننه در بینشان

امتحان کن نمره ده تسبیحشان


این چه دارد کو ندارد زو میان؟

این چه گوید کو نگوید زو نشان؟


پس بیا و فرق ایندو را بدان

همچو شیطان آدمی را هم بران


این چگونه خدمت یزدان کند؟

کو نخواهد همچو او جبران کند؟


پس آن شیطان زتو بهتر بداند

که انسان را بهر سودا کشاند


آدمی از روی ترس تسلیم توست

تا که بخشی جنتت بر او نخست


تا که بخشیدی به او مفتاح راه

راه خود سازد زراه حق جدا


تو بسی موسی بیندازی به رود

پس تجات کودک از دریا چه بود؟


هردو کودک را چنان بخشیده جان

کرده ای از مرگ حتمی در امان


این یکی دید ایمنی ایمن سده

وان یکی دید و تو را دشمن شده


وارهاندی آن قریق بی نوا

تا رهید از مرگ شد صید هوی


پس چرا نور تجلی دود شد؟

وان یتیم بی گنه نمرود شد؟


پس چرا نمرود را کردی عزیز؟

موج را گفتی بدان جانب مریز؟


سنگ را دستوردادی نرم شو؟

برف زیرش را بگفتی گرم شو


در کنار وی نهادی لاله ای

تا که شوید صورتش را ژاله ای


لطف حق را در دلش انکار کرد

دشمنی با ذات حق در کار کرد


داد دستوری برندش در هوا

تا که بیند برج و باروی خدا


بر عقاب و کرکسی دستور داد

تابرندش آسمان بهر عناد

داد دستوری برندش آسمان

تا ببیند خالق هردو جهان


خواست تا لافی زند دستور او

بشکند آن برج و باروی ستوح


پس خدایش میدهد یک درس پاک

میماید خود بدست خود هلاک؟


پشه ای را داد دستوری که خیز

خاک را در دیده خودبین بریز


تا نماند باد عجبش در دماغ

تا نخواهد او ز خاموشی چراغ

این همه لطفت که بنمودی به او

برد از خود هرچه دادی آبرو

مگر از آخرش آگه نبودی ؟

که بر وی لطف بیهوده نمودی ؟

من خداوندی ندیدم زین نمط

لطف بندی به نمرودت غلط

شاعر :احمد هادلوند

هادلوند، چهار طایفه ،زلقی، چهار لنگ ،بختیاری:

هادلوندیک تیره از چهار طایفه (ذلکی )چهار لنگ بختیاری بوده که از دیر باز در منطقه ای در جنوب شرقی الیگودرز و جنوب غربی اصفهان به نام بخش زلقی زندگی میکرده اند و قدمتش به طول پیدایش بختیاری بوده ، که دربخش غربی زلقی قلمرو داشته و ریاست آنرا مرحوم بهروز خان هادلوند که از خوانین منتخب ایل غیور زلقی بوده و توسط بزرگان و ریش سفیدان این ایل به این سمت منصوب گردیده بود را داشته و در قالب قلمرو از آن محافظت میکرده

بهروز خان هادلوند ،

بهروز خان هادلوند که از خوانین منتخب از باب زلقی و از شاخه چهارلنگ و از ایل پر افتخار بختیاری بوده و توسط بزرگان و ریش سفیدان این ایل به این سمت منصوب گردیده در زمان زندیه میزیسته است ، وی ریاست چهار طایفه زلقی چهار لنگ بختیاری را بعهده داشت و در قالب قلمرو از منطقه تحت فرماندهیش محافظت مینمود .قلمرو ایشان شامل روستاهای قلیان ، شاهباد ، بدر آ؛باد ، گیلان ، ارجنک ، دورک ، باغ و... که در قسمت شرقی بخش زلقی قرار دارند بوده است ایشان خود را خان نمیدانست و همچون دیگر برادران به کشاورزی دامداری و دام پروری مشغول بود تمام رفت و امد های بیگانگان و آشنایان در قلمرواش را به اطلاع ایشان میرساندند چون قلمرو قانون خاص خود را داشت و مانند قلمروهای امروزی نبود ایشان خدمات فراوانی برای ساکنین قلمرو فراهم مینمود که به آن میپردازیم

خدمات بهروز خان :

* آب لوله کشی از سرچشمه تا قلعه با تنبوشه. تنبوشه مخروطهایی از گل رس مانند گلدان که ته نداشته باشد آنها را به همدیگر وصل میکردند و بند آنها را نیز با ساروج که مخلوطی از رس و خاکستر و آهک و تخم مرع و ... بود اندود میکردند و از درو ن آن آب را از سرچشمه تا محل مصرف هدایت میکردند و برای زمستان نیز از تخم مرغ برای اینکه آب یخ نزند در آن مخروطها استفاده میکردند

* کاشت برنج در بخش زلقی. بخش زلقی بدلیل برودت هوا در بیشتر فصول کمتر کسی به این فکر میافتاد ولی این بزرگوار با سعی و کوشش این موضوع را مرتفع نمود و آن را به به افتخارات خود افزود

و بدین شکل تقریبا بخش را از این نظر خودکفا نمود

* اخذ کرسی در دولتها پس از ورود به ارگ کریم خانی. گویند تا آن زمان این بخش دارای نماینده در دولتها نداشت که به دلیل دوستی ایشان با کریم خان زند این موضوع نیز مرتفع گردید و بدلیل عدم اختصاص دادن خدمات دولت به این منطقه و انهم بدلیل صعب العبور بودن بخش از پرداخت مالیات به دولت جلوگیری نمود

چون نطر داشت که مالیات در برابر خدمات منطقی است در غیر اینصورت باج محسوب میشود

محافظت ازمحدوده تحت ریاستش در قالب قلمرو

*حفظ حریم بخش زلقی از ورودی لرستان توسط سنگر برد بنون که در بالای روستای قلیان ومشرف به رودخانه کاکلستان بود

نوادگان بهروز خان هادلوند

اولاد کله حسنی

اولاد کله ابراهیم

اولاد پالونی

اولاد حبیب

اولاد علیرضا

اولاد عباسقلی

اولاد آغاسی

اولاد کله غفور

این هشت اولاد نوادگان مرحوم بهروز خان هادلوند هستند

.....................................................................................................................................................................................................

روستا نشینی :

روستا نشینان همواره یار و یاور یکدیگرند و اگر دردی برای یکی از همسایگان پیش آید، دیگران او

را درمان است . اما در زندگی شهری امروزی بسیاری از همسایگان حتی نام یکدیگر را نمی دانند چه برسد

بخواهنددر سختی ها با د هم باشند. در روستا زن و مرد همچون خواهر و برادر هم اند و هیچ کس نگاهی آلوده به

دیگران نمی کند. چرا که روستا نشینی به آنان جوانمردی می آموزد. بسیار کم پیش می آید که دختران

روستایی دست به کاری بزنند که هم دامان خویش را بیالایند و هم آبروی خانواده ی خود را بریزند.

وارونه ی آنچه در شهرها می گذرد، در روستا زن و مرد در بیشتر کارها با یکدیگر همکاری می کنند

و نمیگذارند بار زندگی بر دوش دیگری سنگینی کند.در روستا تمام کارها بین افراد خانوادخ و به

نسبت سن ، قد ، توان ،تقسیم و همه آنها بنحو احسن کار محوله را بپایان میرسانند و در کار به یکدیگر

کمک می کنند ولی دخالت نه ،

......................................................................................................................................................................................

معرفی زلکی (زلقی )

زلکی یکی ازبابهای ایل چهارلنگ بختیاری است .که درکوهستانهای مرتفع وصعب العبور زاگرس مرکزی مسکن گزیده اند انتخاب این منطقه برای سکونت برکات فراوانی را برای مردم ایل به همراه داشته 1- محفوظ مķاندن ازخطرتهاجمات تازیان عرب 2- مغولان و غیره که ایران رامیدان تاخت وتازخودمی نمودند به همین دلیل هیچ یک ازاقوام فاتح اعم از تازیان عرب ومغولها و... نتوانستندبراین قوم تسلط یابنداین قوم یادگار پارس و هخاست و این رشادتها در خون این غیور مردان نهفته است و با تعلیم و آموزش بدست نمی آید مواردی را که ما رشادت مینامیم کار روز مره شان بوده چون از بدو خلقت این قوم اصیل از حریم خود محافظت نموده و مهاجمان و اجنبی ها همیشه قصد شوم برای این خطه دلیر پرور و منابع درونی اش را داشته و دارند . پس بر ماست که همچون پدران و اجدادمان تن به ذلت و رضالت ندهیم و همچون گذشته و مانند در گذشتگانمان از این حریم پاک و بی بدیل محافظت نماییم و آنرا به آیندگان بسپاریم ./ا

برچسب‌ها: معرفی زلکی, زلقی

...................................................................................................................................................................................

پیک کریم خان به بختیاری


کریم خان در سال 1189 ق قصد فتح بصره را نمود و در همین راستا لشگر خود را به سمت جنوب و اروند رود راهی نمود .در بدو رسیدن لشگریان به نزدیکی ارونداز سوی بصره مورد استقبال وگلوله باران توپهای بصره قرار گرفتند .گلو له باران و گرمای هوا لشکریان را خسته کرده بود و دیگر توان استقامت نداشتند تا اینکه کریم خان چاره کار کرد و پیکی به بختیاری فرستاد و از آنها تعدادی شناگر تقاضا نمود وطی این درخواست تعداد 2000 شناگر ماهر از بختیاری به سوی اروند براه افتادند و به محض رسیدن و مستقر شدن کار را شروع کرده و در مدت 18 شبانه روز کار بی امان و شنا کردن عرض اروند در زیر آب خود را به آنسوی اروند رسیده و با بستن قایقها به همدیگر در عرض اروند پلی از قایق های چوبی احداث و تمامی لشکر کریم خان به سلامت به آنسوی رودخانه رسیده و در نبردی بی امان بصره را به محاصره لشکر زند در آوردند.
صادق خان فرمانده لشکر زند را بعهده داشت دیوار های دور بصره بلند و غیر قابل تسخیر بود .در این هنگام صادق خان دستور داد برجهایی بلند در برابر دیوار های شهر ساخته و توپهای قلعه کوب را بر فراز آنها مستقر سازند و دیوار های قلعه را با توپهای قلعه کوب تخریب کنند . ولی اعراب سریعا دیوار ها را ترمیم میکردند و از آنسو کشور های بغداد و استانبول به رساندن غذا و مهمات برای بصره بودند که فرمانده لشکر ایران دستور داد بخاطر نرسیدن لوازم کمکی برای بصره توسط کشور های دیگراز این سوی آب تا آنسوی آب اروند را که هر دو طرف آن پایگاه های دید بانی و توپخانه ایرانی ساخته و محافظت می شدند را از این سو به آن سوی آب با زنجیر محکم بسته وعبور و مرور کشتی ها و قایق ها را کنترل نموده و از ورود و خروج آنها ممانعت بعمل آید و در صورت نیاز تردد کشتیها و قایقها با دستور سردار ایرانی صورت پذیرد . تا اینکه پس از استقامت 13 ماهه سلیمان خان که حاکم بصره بود و سران و بزرگان بصره خدمت سردار ایران رسیده و خود را تسلیم کردند .و در بدو ورود به بصره صادق خان دستور داد هیچ کس حق تعرض به مال و نوامیس عرب را ندارند.و بصره به تصرف سردار ایرانی در آمد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 19:3 توسط احمد هادلوند | نظر بدهيد

...........................................................................................................................................................................

پزشکی و پیدایش آن

پزشکی و پیدایش آنعلم پزشکی ایران به دوران قبل از میلاد مسیح میرسداین پزشکان از همان زمان نیز برای خود حق ویزیت داشتند و کسی نمیتوانست بر بیماران اجهاف کند و یا اینکه هر قدر که بخواهد از وی ویزیت دریافت نماید .و ویزیتها بر اساس ن.ع بیماری ،محل بیمار تا مطب ،و طبقه اجتماعی بیمار دریافت میشد .مثال:
درمان برای پادشاه و خانواده وی :یک کالسکه چهار اسبه
درمان برای روسای لشکری فرمانداران و فرماندهان :یک کالسکه یک اسبه
درمان برای بازرگانان و تجار :یک نفر شتر
درمان برای کشاورزان و دامداران یک عدد گوسفند
درمان برای کم دستان و فقرا رایگان بوده است.

برچسب‌ها: پزشکی و پیدایش آن

......................................................................................................................................................................

سلام از چه زمانی بر ایرانیان تحمیل گردید

آیا معنی سلام را میدانید ؟ و آیا سلام همان سلامتی است؟

این کلمه از شروع قادسیه اعراب تازی و زمانی که بر ایران و ایرانی چیره شدند بر ما تحمیل شد .

اعراب تازی که در بیابان های بی آب و علف و با پای برهنه زندگی میکردند وقتی به ایران رسیدند و این همه زیبایی که از باغهای میوه و درختان بدست آمده بود را مشاهده نمودند گفتند که اینجا همان بهشت است که خداوند در قران به ما وعده داده ، و قصد تصاحب ان را نمودند تا اینکه در زمان خلافت ابو بکر دست بکار حمله شدند و این حملات ادامه داشت تا اینکه در زمان خلافت عمر حملات به اوج خود رسید و در اواسط خلافت عثمان ایران را به تصرف خود در اوردند .و به ریختن خون ایرانیان پرداختند .تا آنجایی که در حکمتانه ( همدان امروزی ) با بریدن سر ایرانیان حمام خون راه انداختند و با آن دوش گرفتند .گوهر ها و جواهراتی را که شاهان ساسانی به نماد کاویان که اولین نماد و مظهر بیداد گری ضحاک ستمگر و مظهر عدالت خواهی کاوه آهنگر و فریدون فرخ ( آبتین ) تا آنزمان در جهان بشمار میرفت را آویزان کرده بودند را به غارت برده و سپس آنرا به آتش کشیدند کتابخانه چغازنبیل را که تا آنزمان بزرگترین کتاب خانه جهان به شمار میرفت را به آتش کشیدندتا اینکه پیشینه ایران و ایرانی را محو و نابود کنند و ایرانیان شکست خورده را که تا آنزمان تسلیم هیچ کس بغیر از خداوند نشده بودندو در مقابل هیچکس بغیر از دادار بی همتا کرنش نکرده بودندرا وادار به تسلیم و کرنش در برابر خود نمودند .تازیان ملخ خور اعلام نمودند که هرکس بخواهد از دروازه شهر خارج شود بدوا بایدتغییر دین داده و مسلمان باشد ، ثانیا باید سلام کندو اعلام شکست نماید ، و ثالثا باید قران در دست داشته باشد تا شناخته شده و مجوز خروج بگیردو الا باید جزیه بپردازد (جریمه )

سلام یعنی تسلیم و کرنش در برابر شخص مقابل ،و بر هیچ انسانی جایز نیست که در برابر انسانی دیگر تسلیم شود بغیر از نزددادار بی همتا .

آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چگونه است که اعراب به محض رسیدن به همدیگر چرا سلام نمیکنند و میگویند اهلا و سهلا ، ولی ما باید بگوییم سلام ؟
ایرانیان شکست خورده به محض بر خورد با تازیان میبایست دستان خود را همانند اسیر جنگی بالا بگیرند و بگوید سلام و اعلام تسلیم و کرنش و شکست کنند تا از سوی تازیان محکوم به پرداخت جزیه (جریمه)و شلاق و یا مشت و لگد نشوند و بعضا نیز جان خود را از دست میدادند.در جایی که پیشینیان ما در کوی و برزن در هنگام رسیدن به یکدیگر درود و در زمان ترک یکدیگر بدرود میفرستادند.

پس درود بر شما که این نگاشته را میخوانی

و صد ها درود بر شما که آنرا منتشر میکنی

و هزاران درود بر شما که بهنگام رسیدن به یکدیگر درود و هنگام ترک یکدیگر بدرود میگویید.

منبع:

دو قرن سکوت : دکتر زرین کوب

آسیاب به نوبت

 آسیاب به نوبت 

رفت روزی زاهدی در آسیاب
آسیابان را صدا زد با عتاب

گفت دانی کیستم من ، گفت :نه
گفت نشناسی مرا ، ای رو سیه

این منم ، من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح و شام

ذکر یا قدوس و یا سبوح من
برده تا پیش ملائک روح من

مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس

هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود

حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب

زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز

آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند

صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو

آسیابان گفت ای مرد خدا
من کجا و آنچه میگویی کجا

چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم

درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست

نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز

باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب

یک دعا گویم سَقَط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت

آسیابان خنده زد ای مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق

گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...
 (((مولانا)))

نوادگان بهروز خان و خدمات و قلمرواش

نوادگان بهروز خان و خدمات و قلمرواش

هادلوند :

هادلوندیک تیره از چهار طایفه (ذلکی )چهار لنگ بختیاری بوده که از دیر باز در منطقه ای در جنوب شرقی الیگودرز و جنوب غربی اصفهان به نام بخش زلقی زندگی میکرده اند و قدمتش به طول پیدایش بختیاری بوده ، که دربخش غربی زلقی قلمرو داشته و ریاست آنرا مرحوم بهروز خان هادلوند که از خوانین منتخب ایل غیور زلقی بوده و توسط بزرگان و ریش سفیدان این ایل به این سمت منصوب گردیده بود را داشته و در قالب قلمرو از آن محافظت میکرده

نوادگان :

اولاد کله حسنی

اولاد کله ابراهیم

اولاد پالونی

اولاد حبیب

اولاد علیرضا

اولاد عباسقلی

اولاد آغاسی

اولاد کله غفور

این هشت اولاد نوادگان مرحوم بهروز خان هادلوند هستند

معرفی و قلمرواس:

بهروز خان هادلوند که از خوانین منتخب از طایفه میانجایی که بعدها به طایفه چهارطایفه نام گذاری شد و از باب زلکی و از شاخه چهارلنگ و از ایل پر افتخار بختیاری بوده و توسط بزرگان و ریش سفیدان این طایفه به این سمت منصوب گردیده در زمان زندیه میزیسته است ، وی ریاست چهار طایفه زلکی چهار لنگ بختیاری را بعهده داشت و در قالب قلمرو از منطقه تحت فرماندهیش محافظت مینمود .قلمرو ایشان شامل روستاهای قلیان ، شاهباد ، بدر آ؛باد ، گیلان ، ارجنک ، دورک ، باغ و... که در قسمت شرقی بخش زلقی قرار دارند بوده است ایشان خود را خان نمیدانست و همچون دیگر برادران به کشاورزی دامداری و دام پروری مشغول بود تمام رفت و امد های بیگانگان و آشنایان در قلمرواش را به اطلاع ایشان میرساندند چون قلمرو قانون خاص خود را داشت و مانند قلمروهای امروزی نبود ایشان خدمات فراوانی برای ساکنین قلمرو فراهم مینمود که به آن میپردازیم

خدمات :

* آب لوله کشی از سرچشمه تا قلعه با تنبوشه. تنبوشه مخروطهایی از گل رس مانند گلدان که ته نداشته باشد آنها را به همدیگر وصل میکردند و بند آنها را نیز با ساروج که مخلوطی از رس و خاکستر و آهک و تخم مرع و ... بود اندود میکردند و از درو ن آن آب را از سرچشمه تا محل مصرف هدایت میکردند و برای زمستان نیز از تخم مرغ برای اینکه آب یخ نزند در آن مخروطها استفاده میکردند

* کاشت برنج در بخش زلقی. بخش زلقی بدلیل برودت هوا در بیشتر فصول کمتر کسی به این فکر میافتاد ولی این بزرگوار با سعی و کوشش این موضوع را مرتفع نمود و آن را به به افتخارات خود افزود

و بدین شکل تقریبا بخش را از این نظر خودکفا نمود

* اخذ کرسی در دولتها پس از ورود به ارگ کریم خانی. گویند تا آن زمان این بخش دارای نماینده در دولتها نداشت که به دلیل دوستی ایشان با کریم خان زند این موضوع نیز مرتفع گردید و بدلیل عدم اختصاص دادن خدمات دولت به این منطقه و انهم بدلیل صعب العبور بودن بخش از پرداخت مالیات به دولت جلوگیری نمود

چون نطر داشت که مالیات در برابر خدمات منطقی است در غیر اینصورت باج محسوب میشود

محافظت ازمحدوده تحت ریاستش در قالب قلمرو از ورودی لرستان که در آنسوی کاکلستان قرار داشت

اینکه این بخش از این سمت ورودی بخش زلقی محسوب میشد پس ان را قلمرو نمود و از آن توسط سنگر برد بنون که در انسوی رودخانه کاکلستان وبالای روستای قلیان قرار داشت محافظت می شد که مبادا بیگانه ای وارد بخش شده و بخواهد دسیسه ای بر علیه ساکنان انجام دهد.

نمرود

نمرود

خداوندا جمالت به چه زیباست

تو روحت در دم آدم مصفاست

خداوندا تو انسان آفریدی

زروح پاک خود در آن دمیدی

همان آدم که بر عرشت سفر کرد

ولی از حگم و دستورت حذر کرد

تو آدم را نماینده نمودی

واز کار خودت خود را ستودی

مگر خود عیب آدم را ندیدی

که از سر پیچی اش لب را گزیدی

خداوندا مگر شیطان که بوده

چگونه درگهت را عبد بوده

چگ.ونه با عبادتهای شیطان

غضب کردی به او از بهر انسان

او همه عبد خدایی کرده است

این همه ساز جدایی کرده است

پس کجا رفته همه احسان تو

آن همه لطف تو و کنعان تو

پس چه فرقی بین این و آن بود

تزد حق این کار کمتر زان بود

تو بیا فرقی منه در بینشان

امتحان کن نمره ده تسبیحشان

این چگونه خدمت یزدان کند

کو نخواهد همچو این جبران کند

پس آن شیطان زتو بهتر بداند

که انسان را بهر سودا کشاند

آدمی از روی ترس تسلیم توست

تا که بخشی جنتت بر او نخست

تا که دادی دست او مفتاح راه

راه خود سازد زراه حق جدا

تو بسی موسی بیندازی به رود

پس نجات کودک دیگر چه سود

هردو کودک را چنان بخشیده جان

کرده ای از مرگ حتمی در امان

این یکی دید ایمنی ایمن شده

وان یکی دید و تو را دشمن شده

وارهاندی آن غریق بی نوا

تا رهید از مرگ شد صید هوی

پس چرا نور تجلی دود شد

وان یتیم بی گنه نمرود شد

پس چرا نمرود را کردی عزیز

موج را گفتی مکن با او ستیز

لاله را گفتی به نزدیکش بروی

ژاله را گفتی که رخسارش بشوی

سنگ را گفتی به زیرش نرم شو

برف را گفتی که آب گرم شو

لطف حق را در دلش انکار کرد

دشمنی با ذات حق در کار کرد

بر عقاب و کرکسی دستور داد

تا برندش آسمان بهر عناد

داد دستوری برندش در هوا

تا که بیند برج و باروی خدا

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

پس خداوندش بداده درس پاک

پس نماید خود بدست خود هلاک

پشه ای را داد دستوری که خیز

دیده خود بین وی را خاکریز

تا نماند باد عجبش د ر دماغ

خاموشی را نام نگذارد چراغ

این همه لطفت که بنمودی به او

برد از خود هر چه دادی آ برو

پس همی گویم خداوند زمان

لطف تو یکسان نبوده بهرمان

من خداوندی ندیدم زین نمط

لطف بنمودی به نمرودت غلط

سروده :احمد هادلوند

  مولانا          به یک باره از گردش ماه و شید                         بریده  شد از فرّ ایران امید

مولانا

به یک باره از گردش ماه و شید

بریده شد از فرّ ایران امید

که از یاری اورمزدبزرگ

پدیدار شد رادمردی سترگ




سخن آفرینی که چرخ بلند

ندیده چُنودر سخن ارجمند




بما داد از آن نامه خسروی

روان با سخن گفتن پهلوی




بجنبید دل های دل مردگان

بجوشید خون های افسردگان




زنو بی روانان روان یافتند

به تن خون ودرسینه جان یاف



بُوَد روشن این گفت و نتوان نهفت

بویژه که استاده فرزانه گفت




بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی




بناهای آباد گردند خراب

باد و ز باران وز تابش آفتاب




پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

روحت شاد ، دریای خرد

موسی و شبان

موسی و شبان


دید موسی یک شبانی را به راه

با خودش گفت ای خدا و ای اله

تو کجایی تا ببینی وضع ما

قطعی آب هم شده یک ماجرا

خشکسالی زلزله گرد و غبار

خواب رفتی یا نداری اعتبار


چون که موسی صحبت چوپان شنید

خشمگین گردید و بر چوپان پرید

بانگ بر زد ای شبان مستی مگر

این خداوند است نه مشتی صفر

همچنان گفتا دهانت را ببند

تا نبستم دست و پایت را ببند

شد شبان ناراحت و فریاد زد

در بیابان هی دوید و داد زد

وحی آمد سوی موسی از خدا

بنده مارا زما کردی جدا

این شبان بینوا ایرانی است

کشورش در معرض ویرانی است

حرف حق گفته و یا نا حق زده

تو چه گویی حرف خود با من زده

پس چرا اینگونه کردی خود سری

خلق را بنموده ای از ما بری

خلق از خالق جدا بنموده ای

هرچه خود میخواستی فرموده ای


همچنان حق در دل موسی نهفت

حرفها گفتش کو ناید بگفت

گر که چوپان عفو بنماید تو را

میتوانم بگذرم زین ماجرا

گر نیارد ایزد و ربش بیاد

میدهم من این رسالت را به باد

چونکه موسی وضعیت ناجور دید

در بیابان از پی چوپان دوید

در نهایت یافت چوپان را و دید

گفت مژده ده چه دستوری رسید

گفت چوپان زین دعا بر گشته ام

خوش نباشد حال من بس خسته ام

تو برو نزد خداوند و بگو

این شبان با تو ندارد گفتگو

گفت موسی زود بر خیز و بیا

مژده ها دارم برایت از خدا

گر نخوانی هرچه میپنداشتی

ذات حق با من نگردد آشتی

حق رسالت را بگیرد این زمان

چون که ناراحت نمودم من شبان

چونکه موسی را شبان آشفته دید

غیرتش گازش گرفت از جا پرید


بز رها کرد گیوه را بالا کشید

تا به کوه طور با موسی دوید


دستها بهر دعا بالا گرفت

در مسیر ذات حق پروا گرفت


گفت یا رب ای خداوند جهان

آگهی هم از عیان و هم نهان


پس ببخش موسای عمران این زمان

از سر احسان خود بر این شبان


دعوی چوپان بدست حق رسید

با نوایی خوش در گوشش دمید


ای شبان ای بنده پاک خدا

مستجاب الدعوه گشتی زین دعا


سروده :احمد هادلوند

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سیصد و نه

هر تفنگی وند فشنگ نید سیصد و نه

هر سلاحی بسازن نیبو به برنو

سنگینی چنگ عقاب که جور دال نید

جنگ گپ جرات اخو به هو و گال نید

هر کسی وا ادعا نیره به میلس

پیا خو نه هر کسی ایاهه سیلس

هر که داشت زور بایی رستم نبیده

مر که رهانه بونده به تریده

هیچ کری وا حرف داس نیبو پیاهی

مر که بی باک روه جنگ سپاهی

سروده : احمد هادلوند