رسم روزگار
تا که خندیدم به رسم روزگار
در جوابم گفت این خنده ز چیست؟
خنده ام دارد حکایت روشن است
این دو روز عمر نامش زندگیست
من اگر یک روز مانم تو دو صد
عاقبت پایان راه و رفتنیست
درس عبرت گیرد از لوح وجود
هرکه را با عقل این لوح بنگریست
این جهان تلخ به کامش میشود
هرکه را در رفتن دیگر گریست
دوستی با کس مکن جز با خرد
دوستی بی خرد خود دشمنیست
از برای عمر رفته غم مخور
باقی عمرت خودش یک زندگیست
هرکسی آید روزی میرود
این جهان بی وفا آخر زکیست؟
نردبان این جهان را دل مبند
گر چه باشد نردبان بشکستنیست
آنکه مال دیگران بر هم نهاد
خود نمیدانست روزی رفتنیست؟
صاحب این شعر نامش احمد است
از نژاد هادل و خود زلکیست
✍️✍️:احمد هادلوند
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پند
پند می داد عاقلی دیوانهای
خود عنانت را مده بیگانه ای
هرکسی بیند تورا سنگت زند
هم کلاهت را و هم کفشت برد
آن یکی هم میدرد پیراهنت
کودکی دزدد کلاهت از سرت
تو به یاوه می کنی هردم سخن
آبروی خود بری در انجمن
نباید این چنین دلتنگ باشی
در این کوته زمان بی رنگ باشی
بسان گل بیا نشو و نما کن
بیا و رنگ خود را رنگ ما کن
اگر ما را در اینجا باغبان کشت
نباید خوب باشم من شما زشت
اگر باشد دوتا را باغبانی
بیا چون من بدینسان کن جوانی
نباشد یک گلی دایم به بستان
همی خندان بماند تا به پایان
نماند هر گلی غنچه به هر دم
گهی شادی برندش که به ماتم
چو روید یک گلی امروز چالاک
گل دیروز باید رفت در خاک
چنان این خاک دارد همچنان ما
که من امروز راهییم تو فردا
همی باید روم مانی تو تنها
تو هم تنها گذاری دیگری را
تو روشنکن زنور جان چمن را
نخوان دیوانه اینک خویشتن را
✍️✍️: احمد هادلوند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
خود بین
بیهوده مخور تو غم دنیا
فکرش ننما نامده فردا
در کنج قفس چو نیک باشی
گلشن شودت یکسره فردا
گر غم بخوری زعمر رفته
آلوده کنی روح وروان را
بشکاف زمین که خود ببینی
بی مهری این جهان رسوا
از خون یتیم کی توان ساخت
آن سایه پر صفای طوبی
ای آنکه مرا ره بنمودی
خود در ره کج نهاده پا را
نیکی ننمای و منتظر باش
پاداش دهد خدا شما را
تو پند مده یکسره مردم
اول بشناس الف و با را
✍️✍️:احمد هادلوند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
طوطی شکر خوار
تاجری راهش فتاد هندوستان
تا که بیند قوم و خویش و دوستان
جمله خویشان به یکباره بدید
رفت در بازار یک طوطی خرید
مهر طوطی در دل تاجر فتاد
او دگر از کسب و کارش هم بماند
طوطی خود را بر سر می نهاد
زیر پای او شکر می فشاند
مشتری دیگر کسی بر در نبود
صحبتی از کیسههای زر نبود
چون که آمدگاه کار آگاه باش
وقت پاست چون که شد بیدار باش
وقت پاست هر طرف بنما نظر
دزد ناید کو برد ظرف شکر
گفت آری آگهم از وقت پاس
خواب راحت کن مده بر دل حراس
تاجرک خوابید دزد آمد ز در
برد با خود هر چه بود همیان زر
برد از اموال تاجر شد روان
ماند در خانه شکر با پاسبان
صبح شد برخاست آن تاجر ز خواب
خانه یکباره به فرقش شد خراب
گفت تاجر دوش در اینجا که بود
گفت دیدم کس شکر را نربود
گفت احمق جمله اموالم ببرد
گفت دیدم کس از آن شکر نخورد
وقت پاس آمد خودت شو پاسبان
مال خود را بر کسی مسپار عنان
✍️✍️: احمد هادلوند
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خون دل
داد پدر پند پسر را همی
پیشه من پیشه و کار شماست
عمر گرانمایه به سختی گذشت
سختی از این پس ازآن شماست
کشت نما دانه خود بر نمی
مزرعه سبز ز آب و هواست
هرچه بکاری همان بدروی
این همه از قدرت و ذات خداست
گفت چنین کای پدر نیک نام
صاعقه ما ستم اغنیاست
خون زرگهای کسان خورده است
آنکه به چشم منو تو پارساست
ان که همه عدل و همه شرع گفت
اشک یتیمان همه روژش غذاست
آنکه سر مجلس خود جا دهیم
از چه به خود نازد و گوید خداست
✍️✍️:احمد هادلوند
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چوپان نادان
شنیدستم یکی چوپان نادان
بخوابید وقت گشت گوسفندان
در آن همسایگی هم بچه گرگی
گرامی وقت را فرصت شمردی
گهی بز را گهی بره ببردی
گهی از این گهی از آن بخوردی
نه هرکس گله دارد و ی شبان است
نه هر چشمی نخوابد پاسبان است
یکی گفتش تو چوپان دردمندی
تو هم گرگ خودی هم گوسفندی
که چوپانی بود رسمش شبانی
نخوابیدن به گاه پاسبانی
چگونه عیب را بر خود نهفتی
چرا گله رها کرده بخفتی
✍️✍️:احمد هادلوند
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این شعر را برای جمله دردهای ملت سروده ام
نقاش زندگی
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
کودکی در حال کار و بر سر چهار را کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
عکس آقا زاده ای با پورشه آمریکا کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکسی از گشنه رفیقان جمله را یکجا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
عکسی از یک انقلاب ناب را بر ما کشید
گفتمش تصویری از مجنون لیلا را بکش
عکسی از آن سام ساسانی مادر جا کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکسی از مادر برای گفته ام اینجا کشید
گفتمش عکسی از آن اروند پر آبم بکش
مردم ایران همه تشنه لب دریا کشید .
✍️✍️:احمد هادلوند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سخن نهفته
اگهی با دیگری گفتار گفت
که هرگز نماند سخن در نهفت
مگرآنکه باشد میان دو تن
بدین سان بماند نهفته سخن
اگر گفتگو شد میان سه تن
نهفته نماند و ۴ انجمن
هرآنچه که آورد سخن نردبان
بدان گفتگوی نمانده نهان
همان گفتگوها که آورد عیان
عیان برد از تو بر دیگران
همی کو بیاد سخن بر زبان
زبا را نگه دار هر جا مران
کلامت بسنجیم و مکانش ببین
که نارد زخمت عرق بر جبین
کلامی که رانی وزنش بدان
که عزت بیابی در مهترآن
چوله تا کرد شیرین سخن
نماید چوله آن لب انجمن
سخنها که آید زیرا به پیش
توفان ره کن به شبها خویش
✍️✍️:احمد هادلوند
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خواستگاری
نشست در قلعه ای بازی شکاری
نمود از غاز در دم خواستگاری
که روی تو بدیدم صبحگاهی
کشیدم من همی از سینه آهی
چه زیبایی به هنگام پریدن
چه دانایی به وقت دانه چیدن
منم هر دم به شان پادشاهم
چو پر دارم پیراهن نخواهم
گر م باشی جوابی مست باشم
ز سرتا پا تو را ارزن بپا شم
زبال هد هدی پیراهن آرم
تنت از بهر پیوندم گذارم
بیا تا عهد بندیم هر دو با هم
تو آگه باشی از بیش و من از کم
بگفتا من ضعیف هستم تو پر زور
نخواهد شد چنین پیوند مقدور
نمی دانی که ما را نیست پیوند
قبولش چون کنی سوگند دشمن
نه سوگند ش بود سوگند دشمن
نه دل دارد بسوزاند نه دامن
زبهر هیچ بر هیچش مپندار
تن خردت درد با چنگ و منقار
✍️✍️: احمد هادلوند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صنما
آنگه که شود اذالجبال السیرت
وانگه که شود اذالنجوم انکدرت
من دست تو را بگیرم اندر سئرت
گویم صنما بای ذنب قتلت
✍️✍️:احمد هادلوند
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آسیاب به نوبت
رفت روزی زاهدی در آسیاب
سیابان را صدا زد با عتاب
گفت دانی کیستم من ، گفت :نه
گفت نشناسی مرا ، ای رو سیه
این منم ، من زاهدی عالیمقام
در رکوع و درسجودم صبح و شام
ذکر یا قدوس و یا سبوح من
برده تا پیش ملائک روح من
مستجاب الدعوه ام تنها وبس
عزت مارا نداند هیچ کس
هرچه خواهم از خدا ، آن میشود
بانفیرم زنده ، بی جان میشود
حال برخیز وبه خدمت کن شتاب
گندم آوردم برای آسیاب
زود این گندم درون دلو ریز
تا بخواهم از خدا باشی عزیز
آسیابت را کنم کاخی بلند
برتو پوشانم لباسی از پرند
صد غلام وصد کنیز خوبرو
میکنم امشب برایت آرزو
آسیابان گفت ای مرد خدا
من کجا و آنچه میگویی کجا
چون که عمری را به همت زیستم
راغب یک کاخ و دربان نیستم
درمرامم هرکسی را حرمتیست
آسیابم هم ، همیشه نوبتیست
نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باش و خواهی بی نماز
باز زاهد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت برسرت سازم خراب
یک دعا گویم سَقَط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بار و برت
آسیابان گفت او را مرد حق
از چه بر بیهوده می ریزی عرق
گر دعاهای تو می سازد مجاب
با دعایی گندم خود را بساب...
(((مولانا)))
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در وجود لر سر تسلیم نیست
لر وطنخواه است و ایرانی نژاد
چون زلال چشمه ساران پاکزاد
دشمن ظلم است با خوبان ندیم
قصه ی عشق است از نسل قدیم
در وجود لر سر تسلیم نیست
در دل او جای ترس و بیم نیست
شاهد است تاریخ از پیشینیان
جنگ لر با دولت عثمانیان
ما زنسل لاله های پرپریم
ما مرام عشق با عشق می خریم
نا خدا مردان طوفان دیده ایم
ما بلا را با بلا سنجیده ایم
بستر راحت برای مرد نیست
مرگ در بستر سزای مرد نیست
مکتب ما درس سر برنیزه هاست
انتخاب بهترین انگیزه هاست
" دایه " با فرزند هنگام وداع
صحبت از عشق است و ایثار و دفاع
آن زنان " سرونه" بند دلیر
آن نکو رویان به صولت ماده شیر
مکتب لر مکتب آزادگیست
منطق عرفان او افتادگیست
شهر او میراث درد است و جنون
شاخسارش خم شد و سوخت از درون
شهر ویرانی از او جا مانده بود
تکسوارش بر زمین افتاده بود
درد بود و قفل برلب می زدیم
صاعقه بودیم و برشب می زدیم
خاک ایران را صیانت کرده ایم
با نثار جان ضمانت کرده ایم
شعر : از عبدالصاحب بر گرفته از کتاب " از بختیاری تا بختیاری
------------------------------------------------------------------------------------------------------
نمرود
خداوندا جمالت به چه زیباست
تو روحت در دم آدم مصفاست
همان آدم که بر عرشت سفر کرد
ولی از حگم و دستورت حذر کرد
تو انسان را نماینده نمودی
واز کار خودت خود را ستودی
مگر خود عیب آدم را ندیدی
که از سر پیچی اش لب را گزیدی
خداوندا بگو شیطان که بوده؟
چگونه درگهت را عبد بوده؟
چگونه با عبادتهای شیطان
غضب کردی به او از بهر انسان؟
او همه عبد خدایی کرده است
این همه ساز جدایی کرده است
پس کجا رفته همه احسان تو؟
آن همه لطف تو و کنعان تو؟
پس چه فرقی بین این و آن بود؟
تزد حق این کار کمتر زلن بود؟
تو بیا فرقی ننه در بینشان
امتحان کن نمره ده تسبیحشان
این چه دارد کو ندارد زو میان؟
این چه گوید کو نگوید زو نشان؟
پس بیا و فرق ایندو را بدان
همچو شیطان آدمی را هم بران
این چگونه خدمت یزدان کند؟
کو نخواهد همچو او جبران کند؟
پس آن شیطان زتو بهتر بداند
که انسان را بهر سودا کشاند
آدمی از روی ترس تسلیم توست
تا که بخشی جنتت بر او نخست
تا که بخشیدی به او مفتاح راه
راه خود سازد زراه حق جدا
تو بسی موسی بیندازی به رود
پس تجات کودک از دریا چه بود؟
هردو کودک را چنان بخشیده جان
کرده ای از مرگ حتمی در امان
این یکی دید ایمنی ایمن سده
وان یکی دید و تو را دشمن شده
وارهاندی آن قریق بی نوا
تا رهید از مرگ شد صید هوی
پس چرا نور تجلی دود شد؟
وان یتیم بی گنه نمرود شد؟
پس چرا نمرود را کردی عزیز؟
موج را گفتی بدان جانب مریز؟
سنگ را دستوردادی نرم شو؟
برف زیرش را بگفتی گرم شو
در کنار وی نهادی لاله ای
تا که شوید صورتش را ژاله ای
لطف حق را در دلش انکار کرد
دشمنی با ذات حق در کار کرد
داد دستوری برندش در هوا
تا که بیند برج و باروی خدا
بر عقاب و کرکسی دستور داد
تابرندش آسمان بهر عناد
داد دستوری برندش آسمان
تا ببیند خالق هردو جهان
خواست تا لافی زند دستور او
بشکند آن برج و باروی ستوح
پس خدایش میدهد یک درس پاک
میماید خود بدست خود هلاک؟
پشه ای را داد دستوری که خیز
خاک را در دیده خودبین بریز
تا نماند باد عجبش در دماغ
تا نخواهد او ز خاموشی چراغ
این همه لطفت که بنمودی به او
برد از خود هرچه دادی آبرو
مگر از آخرش آگه نبودی ؟
که بر وی لطف بیهوده نمودی ؟
من خداوندی ندیدم زین نمط
لطف بندی به نمرودت غلط
شاعر :احمد هادلوند
هادلوند، چهار طایفه ،زلقی، چهار لنگ ،بختیاری:
هادلوندیک تیره از چهار طایفه (ذلکی )چهار لنگ بختیاری بوده که از دیر باز در منطقه ای در جنوب شرقی الیگودرز و جنوب غربی اصفهان به نام بخش زلقی زندگی میکرده اند و قدمتش به طول پیدایش بختیاری بوده ، که دربخش غربی زلقی قلمرو داشته و ریاست آنرا مرحوم بهروز خان هادلوند که از خوانین منتخب ایل غیور زلقی بوده و توسط بزرگان و ریش سفیدان این ایل به این سمت منصوب گردیده بود را داشته و در قالب قلمرو از آن محافظت میکرده
بهروز خان هادلوند ،
بهروز خان هادلوند که از خوانین منتخب از باب زلقی و از شاخه چهارلنگ و از ایل پر افتخار بختیاری بوده و توسط بزرگان و ریش سفیدان این ایل به این سمت منصوب گردیده در زمان زندیه میزیسته است ، وی ریاست چهار طایفه زلقی چهار لنگ بختیاری را بعهده داشت و در قالب قلمرو از منطقه تحت فرماندهیش محافظت مینمود .قلمرو ایشان شامل روستاهای قلیان ، شاهباد ، بدر آ؛باد ، گیلان ، ارجنک ، دورک ، باغ و... که در قسمت شرقی بخش زلقی قرار دارند بوده است ایشان خود را خان نمیدانست و همچون دیگر برادران به کشاورزی دامداری و دام پروری مشغول بود تمام رفت و امد های بیگانگان و آشنایان در قلمرواش را به اطلاع ایشان میرساندند چون قلمرو قانون خاص خود را داشت و مانند قلمروهای امروزی نبود ایشان خدمات فراوانی برای ساکنین قلمرو فراهم مینمود که به آن میپردازیم
خدمات بهروز خان :
* آب لوله کشی از سرچشمه تا قلعه با تنبوشه. تنبوشه مخروطهایی از گل رس مانند گلدان که ته نداشته باشد آنها را به همدیگر وصل میکردند و بند آنها را نیز با ساروج که مخلوطی از رس و خاکستر و آهک و تخم مرع و ... بود اندود میکردند و از درو ن آن آب را از سرچشمه تا محل مصرف هدایت میکردند و برای زمستان نیز از تخم مرغ برای اینکه آب یخ نزند در آن مخروطها استفاده میکردند
* کاشت برنج در بخش زلقی. بخش زلقی بدلیل برودت هوا در بیشتر فصول کمتر کسی به این فکر میافتاد ولی این بزرگوار با سعی و کوشش این موضوع را مرتفع نمود و آن را به به افتخارات خود افزود
و بدین شکل تقریبا بخش را از این نظر خودکفا نمود
* اخذ کرسی در دولتها پس از ورود به ارگ کریم خانی. گویند تا آن زمان این بخش دارای نماینده در دولتها نداشت که به دلیل دوستی ایشان با کریم خان زند این موضوع نیز مرتفع گردید و بدلیل عدم اختصاص دادن خدمات دولت به این منطقه و انهم بدلیل صعب العبور بودن بخش از پرداخت مالیات به دولت جلوگیری نمود
چون نطر داشت که مالیات در برابر خدمات منطقی است در غیر اینصورت باج محسوب میشود
محافظت ازمحدوده تحت ریاستش در قالب قلمرو
*حفظ حریم بخش زلقی از ورودی لرستان توسط سنگر برد بنون که در بالای روستای قلیان ومشرف به رودخانه کاکلستان بود
نوادگان بهروز خان هادلوند
اولاد کله حسنی
اولاد کله ابراهیم
اولاد پالونی
اولاد حبیب
اولاد علیرضا
اولاد عباسقلی
اولاد آغاسی
اولاد کله غفور
این هشت اولاد نوادگان مرحوم بهروز خان هادلوند هستند
.....................................................................................................................................................................................................
روستا نشینی :
روستا نشینان همواره یار و یاور یکدیگرند و اگر دردی برای یکی از همسایگان پیش آید، دیگران او
را درمان است . اما در زندگی شهری امروزی بسیاری از همسایگان حتی نام یکدیگر را نمی دانند چه برسد
بخواهنددر سختی ها با د هم باشند. در روستا زن و مرد همچون خواهر و برادر هم اند و هیچ کس نگاهی آلوده به
دیگران نمی کند. چرا که روستا نشینی به آنان جوانمردی می آموزد. بسیار کم پیش می آید که دختران
روستایی دست به کاری بزنند که هم دامان خویش را بیالایند و هم آبروی خانواده ی خود را بریزند.
وارونه ی آنچه در شهرها می گذرد، در روستا زن و مرد در بیشتر کارها با یکدیگر همکاری می کنند
و نمیگذارند بار زندگی بر دوش دیگری سنگینی کند.در روستا تمام کارها بین افراد خانوادخ و به
نسبت سن ، قد ، توان ،تقسیم و همه آنها بنحو احسن کار محوله را بپایان میرسانند و در کار به یکدیگر
کمک می کنند ولی دخالت نه ،
......................................................................................................................................................................................
معرفی زلکی (زلقی )
زلکی یکی ازبابهای ایل چهارلنگ بختیاری است .که درکوهستانهای مرتفع وصعب العبور زاگرس مرکزی مسکن گزیده اند انتخاب این منطقه برای سکونت برکات فراوانی را برای مردم ایل به همراه داشته 1- محفوظ مķاندن ازخطرتهاجمات تازیان عرب 2- مغولان و غیره که ایران رامیدان تاخت وتازخودمی نمودند به همین دلیل هیچ یک ازاقوام فاتح اعم از تازیان عرب ومغولها و... نتوانستندبراین قوم تسلط یابنداین قوم یادگار پارس و هخاست و این رشادتها در خون این غیور مردان نهفته است و با تعلیم و آموزش بدست نمی آید مواردی را که ما رشادت مینامیم کار روز مره شان بوده چون از بدو خلقت این قوم اصیل از حریم خود محافظت نموده و مهاجمان و اجنبی ها همیشه قصد شوم برای این خطه دلیر پرور و منابع درونی اش را داشته و دارند . پس بر ماست که همچون پدران و اجدادمان تن به ذلت و رضالت ندهیم و همچون گذشته و مانند در گذشتگانمان از این حریم پاک و بی بدیل محافظت نماییم و آنرا به آیندگان بسپاریم ./ا
برچسبها: معرفی زلکی, زلقی
...................................................................................................................................................................................
پیک کریم خان به بختیاری
کریم خان در سال 1189 ق قصد فتح بصره را نمود و در همین راستا لشگر خود را به سمت جنوب و اروند رود راهی نمود .در بدو رسیدن لشگریان به نزدیکی ارونداز سوی بصره مورد استقبال وگلوله باران توپهای بصره قرار گرفتند .گلو له باران و گرمای هوا لشکریان را خسته کرده بود و دیگر توان استقامت نداشتند تا اینکه کریم خان چاره کار کرد و پیکی به بختیاری فرستاد و از آنها تعدادی شناگر تقاضا نمود وطی این درخواست تعداد 2000 شناگر ماهر از بختیاری به سوی اروند براه افتادند و به محض رسیدن و مستقر شدن کار را شروع کرده و در مدت 18 شبانه روز کار بی امان و شنا کردن عرض اروند در زیر آب خود را به آنسوی اروند رسیده و با بستن قایقها به همدیگر در عرض اروند پلی از قایق های چوبی احداث و تمامی لشکر کریم خان به سلامت به آنسوی رودخانه رسیده و در نبردی بی امان بصره را به محاصره لشکر زند در آوردند.
صادق خان فرمانده لشکر زند را بعهده داشت دیوار های دور بصره بلند و غیر قابل تسخیر بود .در این هنگام صادق خان دستور داد برجهایی بلند در برابر دیوار های شهر ساخته و توپهای قلعه کوب را بر فراز آنها مستقر سازند و دیوار های قلعه را با توپهای قلعه کوب تخریب کنند . ولی اعراب سریعا دیوار ها را ترمیم میکردند و از آنسو کشور های بغداد و استانبول به رساندن غذا و مهمات برای بصره بودند که فرمانده لشکر ایران دستور داد بخاطر نرسیدن لوازم کمکی برای بصره توسط کشور های دیگراز این سوی آب تا آنسوی آب اروند را که هر دو طرف آن پایگاه های دید بانی و توپخانه ایرانی ساخته و محافظت می شدند را از این سو به آن سوی آب با زنجیر محکم بسته وعبور و مرور کشتی ها و قایق ها را کنترل نموده و از ورود و خروج آنها ممانعت بعمل آید و در صورت نیاز تردد کشتیها و قایقها با دستور سردار ایرانی صورت پذیرد . تا اینکه پس از استقامت 13 ماهه سلیمان خان که حاکم بصره بود و سران و بزرگان بصره خدمت سردار ایران رسیده و خود را تسلیم کردند .و در بدو ورود به بصره صادق خان دستور داد هیچ کس حق تعرض به مال و نوامیس عرب را ندارند.و بصره به تصرف سردار ایرانی در آمد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 19:3 توسط احمد هادلوند | نظر بدهيد
...........................................................................................................................................................................
پزشکی و پیدایش آن
پزشکی و پیدایش آنعلم پزشکی ایران به دوران قبل از میلاد مسیح میرسداین پزشکان از همان زمان نیز برای خود حق ویزیت داشتند و کسی نمیتوانست بر بیماران اجهاف کند و یا اینکه هر قدر که بخواهد از وی ویزیت دریافت نماید .و ویزیتها بر اساس ن.ع بیماری ،محل بیمار تا مطب ،و طبقه اجتماعی بیمار دریافت میشد .مثال:
درمان برای پادشاه و خانواده وی :یک کالسکه چهار اسبه
درمان برای روسای لشکری فرمانداران و فرماندهان :یک کالسکه یک اسبه
درمان برای بازرگانان و تجار :یک نفر شتر
درمان برای کشاورزان و دامداران یک عدد گوسفند
درمان برای کم دستان و فقرا رایگان بوده است.
برچسبها: پزشکی و پیدایش آن
......................................................................................................................................................................
سلام از چه زمانی بر ایرانیان تحمیل گردید
آیا معنی سلام را میدانید ؟ و آیا سلام همان سلامتی است؟
این کلمه از شروع قادسیه اعراب تازی و زمانی که بر ایران و ایرانی چیره شدند بر ما تحمیل شد .
اعراب تازی که در بیابان های بی آب و علف و با پای برهنه زندگی میکردند وقتی به ایران رسیدند و این همه زیبایی که از باغهای میوه و درختان بدست آمده بود را مشاهده نمودند گفتند که اینجا همان بهشت است که خداوند در قران به ما وعده داده ، و قصد تصاحب ان را نمودند تا اینکه در زمان خلافت ابو بکر دست بکار حمله شدند و این حملات ادامه داشت تا اینکه در زمان خلافت عمر حملات به اوج خود رسید و در اواسط خلافت عثمان ایران را به تصرف خود در اوردند .و به ریختن خون ایرانیان پرداختند .تا آنجایی که در حکمتانه ( همدان امروزی ) با بریدن سر ایرانیان حمام خون راه انداختند و با آن دوش گرفتند .گوهر ها و جواهراتی را که شاهان ساسانی به نماد کاویان که اولین نماد و مظهر بیداد گری ضحاک ستمگر و مظهر عدالت خواهی کاوه آهنگر و فریدون فرخ ( آبتین ) تا آنزمان در جهان بشمار میرفت را آویزان کرده بودند را به غارت برده و سپس آنرا به آتش کشیدند کتابخانه چغازنبیل را که تا آنزمان بزرگترین کتاب خانه جهان به شمار میرفت را به آتش کشیدندتا اینکه پیشینه ایران و ایرانی را محو و نابود کنند و ایرانیان شکست خورده را که تا آنزمان تسلیم هیچ کس بغیر از خداوند نشده بودندو در مقابل هیچکس بغیر از دادار بی همتا کرنش نکرده بودندرا وادار به تسلیم و کرنش در برابر خود نمودند .تازیان ملخ خور اعلام نمودند که هرکس بخواهد از دروازه شهر خارج شود بدوا بایدتغییر دین داده و مسلمان باشد ، ثانیا باید سلام کندو اعلام شکست نماید ، و ثالثا باید قران در دست داشته باشد تا شناخته شده و مجوز خروج بگیردو الا باید جزیه بپردازد (جریمه )
سلام یعنی تسلیم و کرنش در برابر شخص مقابل ،و بر هیچ انسانی جایز نیست که در برابر انسانی دیگر تسلیم شود بغیر از نزددادار بی همتا .
آیا تا به حال به این فکر کرده اید که چگونه است که اعراب به محض رسیدن به همدیگر چرا سلام نمیکنند و میگویند اهلا و سهلا ، ولی ما باید بگوییم سلام ؟
ایرانیان شکست خورده به محض بر خورد با تازیان میبایست دستان خود را همانند اسیر جنگی بالا بگیرند و بگوید سلام و اعلام تسلیم و کرنش و شکست کنند تا از سوی تازیان محکوم به پرداخت جزیه (جریمه)و شلاق و یا مشت و لگد نشوند و بعضا نیز جان خود را از دست میدادند.در جایی که پیشینیان ما در کوی و برزن در هنگام رسیدن به یکدیگر درود و در زمان ترک یکدیگر بدرود میفرستادند.
پس درود بر شما که این نگاشته را میخوانی
و صد ها درود بر شما که آنرا منتشر میکنی
و هزاران درود بر شما که بهنگام رسیدن به یکدیگر درود و هنگام ترک یکدیگر بدرود میگویید.
منبع:
دو قرن سکوت : دکتر زرین کوب
